<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>                             kooche-baqe</title>
<link>http://kooche-baqe.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 07 Nov 2009 18:13:06 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://kooche-baqe.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>...بالاخره موفق شدم .... موفق شدم . چکار کنم . آپ کنم . بالاخره آپ کردم . ولی چه آپی .! یک روز اینترنت وصل نمیشه . خرابه یک روز وصل میشه . بلاگفا باز نمیشه . یک روز دیگه هم که باز ما آمادگیشو نداریم کار داریم . گرفتاریم . خلاصه همه وهمه اینا دست به دست هم دادن تا ما ایندفه دیر آپ شدیم دیگه.البته اگر موفق بشم چون الانم ممکنه ارتباط اینتر نت قطع بشه و باز هم آرزو به دل بمونیم!...البته نه انشالله . روز و شب های خسته کننده و تکراری . زمانه نامرد و آدم های نامردتر از آن .حال و حوصله برای کسی نگذاشته ...باز هم خداراشکر . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 18:13:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kooche-baqe&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>kooche-baqe</dc:creator>
<guid>http://kooche-baqe.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدایا ...</title>
<link>http://kooche-baqe.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=entry&gt;خدایا!خدای من! بارها آمدی و من نبودم&lt;BR&gt;دست تو را وقتی از پرتگاه می افتادم دیدم که مرا گرفتی&lt;BR&gt;نگاه مهربانت را دیدم وقتی تنها بودم و می گریستم&lt;BR&gt;صدای زیبایت را شنیدم وقتی خسته بودم&lt;BR&gt;من تو را دیدم/بارها و بارها/من تو را می شناسم/بارها و بارها&lt;BR&gt;من تو را از آن وقتی می شناسم که آن شب که فقط من و تو به یادش داریم&lt;BR&gt;با من بودی و ماندی&lt;BR&gt;من تو را از آن وقتی می شناسم که عشق را به من آموختی و با من بودی و ماندی&lt;BR&gt;من تو را می شناسم/من تو را خوب می شناسم&lt;BR&gt;هر روز تو را می بینم/ تو می آیی اما من سنگدل دست تو را رد می کنم&lt;BR&gt;این بار به پای التماست می افتم و می گویم &lt;BR&gt;من آمده ام یک بار دیگر بیا.&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 06:38:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kooche-baqe&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>kooche-baqe</dc:creator>
<guid>http://kooche-baqe.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شاگرد دیروز همکار امروز</title>
<link>http://kooche-baqe.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;...انگار  همین  دیروز بود . روز اول مهر بود و اولین روز مدرسه . خوشحال بودم که به کلاس اول راهنمایی می روم.کیف و کتاب توی کشو میز منتظر ورود معلم. همه خوشحال از اینکه  معلم های جدید داریم.معلم که وارد  شد برپاو صلوات وخودش رو معرفی کرد  :  محمد عبدالهیان هستم . خوشحالم  که امسال معلم شما هستم دراین روستا و...ماهم خودمان رایکی یکی معرفی کردیم. یکی ازبچه ها پرسید  آقای عبدالهیان شمامعلم چه درسی هستید؟. معلم باخنده گفت :  علوم  حرفه  ریاضی   زبان  ...تعجب کردیم . اما معلم مهربانی بود . سه  سا ل  معلم ما بود .ما  هم دوستش داشتیم . تا اینکه برای دبیرستان به شهرآمدم و دیگه اورا ندیدم .از اون زمان ۲۱سال میگذره یعنی دقیقا سال 1367.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امسال به لطف امتیاز بالایی که دراین سالها  کسب کردم . امتیازم به روستا رسید و یکی از روستاهای چسبیده به شهر راانتخاب کردم . روز اول مهر وارد دفتر مدرسه که شدم چهره آقای عبدالهیان جلوم سبز شد . بادیدن معلم۱ 2سال پیشم  خیلی ذوق زده شدم . خودم رو معرفی کردم . گفتم  که سه سال  شاگرتان بوده ام . به جا آورد ولی به اندازه من ذوق نکرد. بااو به صحبت نشستم . گفتم راستی شما رشته تون چی بود آقای عبدالهیان ؟گفت حرفه وفن.ولی همه چیز درس  میدادم . آچار فرانسه . خلاصه کمی گپ زدیم و خندیدیم. به همه همکاران اعلام کردم من سند پیری آقای عبدالهیان هستم. جالب بود . اولین سال خدمتش من شاگرد او بودم و حالا آخرین سال خدمتش بااو همکارشدم. گردش رو زگا ره  دیگه...چکارش میشه کرد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوستا ن  روزگار مثل باد میگذره . دقیقا به سرعت یک چشم به هم زدن . یا به سرعت  یک سوت  که از لبهای ما خارج  میشه.فقط همین قدر می دونم که ازما آدما یک خوبی به جا می ماندو یک بدی...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 16:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kooche-baqe&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>kooche-baqe</dc:creator>
<guid>http://kooche-baqe.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پایان درس خواندن و نخواندن</title>
<link>http://kooche-baqe.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>...ده دقه دیگه امتحان شروع میشد . اون روز روز سخت ترین امتحانمون یعنی هندسه بود. توی صحن دبیرستان مثل بقیه دانش اموزا راه می رفتم و قضیه های هندسه رو مرور میکردم . امتحان نوبت آخرکه به قول اون زمان ثلث سوم بود و خیلی مهم . دیگه داشتم به سمت سالن امتحان راهم رو کج می کردم که سعید یکی از بچه های همکلاسیم جلوم سبز شد . شروع کرد به التماس و خواهش کردن . به خدا بابام دوسه روزه مریضه اصلا نتونستم درس بخونم . سرامتحان اگه کمکم نکنی تجدید میشم و بدبخت میشم و کلی ازاین حرفا . سعید یک پسر تمبل بود که اصلااهل درس نبود .نمره انظباطش هم همیشه بین 10تا15 بود.  ازقضای روزگارهم صندلیش سرامتحان دقیقا پهلوی صندلی من بود.بااینکه میدونستم دروغ میگه که باباش مریض بوده . ولی بازدلم به حالش سوخت گفتم خب چکار کنم برات. گفت توخوندی .زود بنویس . بعدش من ورقه ام رو میدم برای من هم اندازه 10نمره بنویس کافیه .خیلی خیلی می ترسیدم . تاحالا چنین  کاری نکرده بودم اما نگاههای التماس برانگیز سعید و یک مقدار سادگی من که  یک بچه روستایی بودم که تازه اومده به شهر . همه اینا باعث شد که قبول کنم کمکش کنم.رفتیم سر امتحان. امتحان هندسه اول دبیرستان . فراموش کردم بگم که این ماجرا مربوط به سال 1370هستش . خلاصه تمام سوالا رو با اینکه سخت بود کامل جواب دادم . نزدیک یک ربع وقت زیادآوردم. سعید اشاره ای کرد و تامراقب پشتش رو ازماکرد ورقه هارو عوض کردیم . من هم بادست و پای لرزان به سرعت شروع کردم به نوشتن برای سعید. ولی وقتی به سعید نگاه کردم دیدم تند تند داشت روی اسم ومشخصات روی ورقه رو خط خطی میکرد و اسم خودش رو روی ورقه می نوشت . داشتم آتیش میگرفتم . اندازه سه چهار نمره نوشته بودم . بدون هیچ فکری ورقه ام رو از زیر دستش کشیدم . ورقه اش راانداختم و سریع اسم خودم رو دوباره نوشتم و باسرعت ورقه را آوردم و تحویل دادم . خدارو شکر هیکس نفهمید.اومدم بیرون .دیگه هم سعیدرو ندیدم . یعنی بقیه امتحانات رو سعی کردم بااو روبرو نشوم. نتیجه ها که اعلام شد هندسه من 20شده بود وسعید همون 4نمره ای بود که من براش نوشته بودم.بماند که سال بعدشم چون من به رشته ریاضی رفتم مدرسه ام عوض شدو  این آقا سعید را ندیدم وندیدم . تا چندروز پیش که توی خیابون با یک پاترول صفر کیلومتر جلوم پیچید . من هم یه بوق نه به علامت اعتراض و برا سلام براش زدم   ولی او چند تا بد بیراه گفت و گاز داد رفت . رفتم دمبالش دیدم یک دفتر وکالت زده با کلی دم و تشکیلات و کبکبه و دبدبه و... رفتم ببینمش  منشیش گفت برای دیدنش باید وقت قبلی بگیری و از این حرفا ...! با خودم گفتم کاش   ! ...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش ما هم  درس نمی خوندیم . آخر  سر میرفتم پیام نور یا دانشگاه آزاد یک مدرک پولی بدون دردسر میگرفتیم و حالا مثل سعید برای خودمون کسی بودیم .اما حالا که درس خوندیم و شدیم یک معلم . یک معلم که هیچکس نه دانش آموز نه اولیا نه جامعه نه دولت هیچ ارزش و احترامی براش قایل نیست. &lt;/P&gt;آره اینه پایان درس خواندن و نخواندن. </description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 12:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kooche-baqe&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>kooche-baqe</dc:creator>
<guid>http://kooche-baqe.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شب قدر</title>
<link>http://kooche-baqe.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>شب قدر برای همه یک شب است، ارتباطی به حالات و روحیات افراد ندارد و از نظر مدارک و دلایل دینی مسلم است که «شب قدر» اختصاص به زمان پیامبر اکرم (ص) و محیط حجاز نداشته و در همه زمان ها و برای همه نقاط مختلف «شب قدر» با همه عظمت و اهمیتش وجود داردتصوری ممکن است پیش آید که منظور ازیکی بودن شب قدر در تمام سال این است که برای تمام نقاط مختلف روی زمین در هر سال،شب واحد و مشترکی، شب قدر معین شده به طوری که این شب در ساعت معینی در سراسر کره زمین آغاز و در ساعت معینی هم پایان می‏پذیرد! 
&lt;P&gt;این تصور اشتباه است، چون زمین کروی است و همیشه یک نیمکره آن در تاریکی و نیم کره دیگر آن در روشنایی قراردارد و به این ترتیب اصلا امکان ندارد که در ساعتهای معین و مشترکی در سراسر زمین شب باشد. منظور از این که «شب قدر» در سراسر سال یک شب است، این است که برای اهالی هر نقطه‏ بر حسب سال قمری خودشان، تنها یک «شب قدر» وجود دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به عبارت دیگر اهالی هرنقطه، سال قمری خود را بر حسب افق خاص آن نقطه از اول ماه محرم آغاز می‏کنند و پس از گذشتن چند ماه قمری، ماه رمضان همان نقطه هم بر حسب افق خاص آنجا آغازمی‏شود و در این ‏ماه،شب نوزدهم یا بیست و یکم و یا بیست و سوم برای اهالی آن نقطه، «شب قدر» است&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 20:28:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kooche-baqe&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>kooche-baqe</dc:creator>
<guid>http://kooche-baqe.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شهر هرت...</title>
<link>http://kooche-baqe.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>شهر هرت جایی است كه توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;  شهر هرت جایی است كه مردم سوار تاكسی می شن زود برسن سر كار تا كار كنن وپول تاكسیشونو در بیارن&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;  شهر هرت جایی است كه اول ازدواج می كنند بعد همدیگه رو می شناسن&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;شهر هرت جایی است كه دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه:‌ دوباره لاف زدی؟؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; شهر هرت جایی است كه بهشتش زیر پای مادرانی است كه حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; شهر هرت جایی است كه درختا علل اصلی ترافیك اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; شهر هرت جایی است كه كودكان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان كنند&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;  شهر هرت جایی است كه همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; شهر هرت جایی است كه برای مریض شدن و پیش دكتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; شهر هرت جایی است كه با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا كرد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; شهر هرت جاییه كه نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالهای تلویزیونیشو توی كاخها می سازن&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; شهر هرت جایی است كه 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره كردن یاد بگیری&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; شهر هرت جاییه كه موسیقی حرام است حرام&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; شهر هرت جایی است كه گریه محترم و خنده محكومه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; شهر هرت جایی است كه وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; شهر هرت جایی است كه هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; شهر هرت جایی است كه همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;  شهر هرت جایی است كه دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; شهر هرت جایی است كه وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی كنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; شهر هرت جایی است كه وقتی می خوای ازدواج كنی 500 نفر رو دعوت می كنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی كلاسی تو كلی حرف بزنن&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; شهر هرت جایی است كه هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینكه از یك طرفش بیفتی..&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; شهر هرت جایی است كه .......&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;منبع : وبلاگ گنجینه&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Aug 2009 13:51:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kooche-baqe&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>kooche-baqe</dc:creator>
<guid>http://kooche-baqe.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>افطاری بابرف</title>
<link>http://kooche-baqe.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>       ...ماه رمضان بود. نماز ظهرو عصرمو خوندم .لباس پوشیدمو وسایلمو برداشتم و باعجله عازم روستا شدم  .
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هواخیلی سرد بود . یکی ازروزهای سرد دی ماه بود و سوز سرما همه جابیداد می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;         بایک سواری خودم را به مرکز بخش رساندم . اون روز جمعه بود و ماشین ده روزهای جمعه به شهر نمی اومد چون مسافر نداشت . قصبه نامق بین برآمدگی چند کوه بزرگ ودر حاشیه یک رودخانه زیبای کوچک قراردارد . سر خط روستا هرچی ایستادم وسیله گذری نیومد که بااون خودمو به روستا برسونم . سال اول خدمتم بود(۱۳۷۶) و خیلی علاقمند به کلاس و دانش اموز. همش به این فکر می کردم که فردا شنبه است و شاگردام منتظرم هستن. باخودم گفتم هرطور که هست باید خودمو به ده برسونم . یعنی راه دیگه ای هم نداشتم. چون داشت شب میشد و فردا باز با اون مدیر سخت گیرمون هم که دیگه ... هرطور بود باید می رفتم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;         پیرمرد دیگه ای از اهالی روستا رادیدم که سر خط ایستاده بود بااو  صحبت کردم .یک دربست گرفتیم و راه افتادیم . خوشحال ازاینکه بالاخره ساعتی دیگه به ده می رسم . اما در جاده خاکی و کوهستانی پراز برف  ده ! ماشین  دربرف ماند و هرچه که زور زد فایده ای نداشت اینقدر برف روی هم جمع شده بود که ماشین ناچار به برگشتن شد و ماهم ناچار به به پیاده رفتن به سمت ده . برف تا زانو می اومد . هوا کم کم داشت گرگ و میش می شد.یک ساعتی میشد که پیاده می رفتیم . دراون هوای سر د قطره های عرق از کنار شقیقه هایم آرام به پایین می سرید و در چشم به هم زدنی در برف گم می شد. پیرمرده هم  هم چنان صحبت می کرد.می گفت باید زود خودومونو برسونیم . اینجا گرگ زیادداره . گرگ های گرسنه هم که  به گوشت آدمیزاد علاقه ندارن . گوشت آدمیزاد شیرینه ولی وقتی خیلی گرسنه اند آدمیزاد راهم می خورند...من هم باشنیدن این حرف ها هی سرعتم را بیشتر می کردم . کم کم داشتم از گرسنگی و ترس ضعف می کردم . شب شده بود و مطمئن بودیم که اذان گفته شده . هیچ خوراکی هم باخودمون نداشتیم. توی ساکم هم مقداری خرت و پرت و وسایل خانه بود. نشستیم و-برای اولین بار توی عمرم- بابرف افطار کردیم و راه افتادیم . بعدا ز سه ساعت پیاده روی در برف به روستارسیدیم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هرچند که از اون زمان ۱۲ساله که میگذره اما خاطرات رمضان هیچ وقت فراموش شدنی نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این خاطره  بودازدی ماه1376&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 23 Aug 2009 09:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kooche-baqe&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>kooche-baqe</dc:creator>
<guid>http://kooche-baqe.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://kooche-baqe.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>&lt;A href=&quot;http://www.google.com/imgres?imgurl=http://www.sunna.info/souwar/data/media/29/sunna_ramadan.jpg&amp;imgrefurl=http://www.fun2net.mihanblog.com/&amp;h=360&amp;w=450&amp;sz=22&amp;tbnid=nNReXmcvZSvBjM:&amp;tbnh=102&amp;tbnw=127&amp;prev=/images%3Fq%3D%25D9%2585%25D8%25A7%25D9%2587%2B%25D8%25B1%25D9%2585%25D8%25B6%25D8%25A7%25D9%2586&amp;hl=fa&amp;usg=__KFjSm3MeeCc_zeRcQpL-LBxKU64=&amp;ei=RDKQSsiMM6OemwOXg_GmAQ&amp;sa=X&amp;oi=image_result&amp;resnum=7&amp;ct=image&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.google.com/imgres?imgurl=http://www.sunna.info/souwar/data/media/29/sunna_ramadan.jpg&amp;imgrefurl=http://www.fun2net.mihanblog.com/&amp;h=360&amp;w=450&amp;sz=22&amp;tbnid=nNReXmcvZSvBjM:&amp;tbnh=102&amp;tbnw=127&amp;prev=/images%3Fq%3D%25D9%2585%25D8%25A7%25D9%2587%2B%25D8%25B1%25D9%2585%25D8%25B6%25D8%25A7%25D9%2586&amp;hl=fa&amp;usg=__KFjSm3MeeCc_zeRcQpL-LBxKU64=&amp;ei=RDKQSsiMM6OemwOXg_GmAQ&amp;sa=X&amp;oi=image_result&amp;resnum=7&amp;ct=image&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG title=http://www.fun2net.mihanblog.com/ style=&quot;MARGIN: 3px; WIDTH: 440px; HEIGHT: 193px&quot; height=80 alt=http://www.fun2net.mihanblog.com/ src=&quot;http://www.google.com/images?q=tbn:nNReXmcvZSvBjM::www.sunna.info/souwar/data/media/29/sunna_ramadan.jpg&amp;h=80&amp;w=100&amp;usg=__kuJwGQq1oSbaYOIm7gP1ef2yoyc=&quot; width=100 align=middle border=1&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حلول ماه رمضان بر همه دوستان مبارک.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2009 19:06:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kooche-baqe&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>kooche-baqe</dc:creator>
<guid>http://kooche-baqe.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امتحان</title>
<link>http://kooche-baqe.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>...صب زود از خواب پا شدم یک چایی سریع السیردرس کردم و خوردم . لباس پوشیدم وسوار موتور شدم .اون زمان ماشین نداشتم.  سال 1383بود اون سال رئیس حوزه امتحان نهایی سوم راهنمایی درروستا بودم . باید سوالات امتحانی را از مرکز بخش می آوردم . به سمت مرکز بخش راه افتادم و بعد انجام سایر کارای اداری ام سوالات امتحانی راهم گرفتم وبه سمت روستا راه افتادم . در مسیر روستا داشتم میومدم نزدیک روستای دیگری که بین راه بود دوتاپسربچه   گوسفنداشون رو می چروندن و دلی دلی میخوندن براشون دست بلند کردم که ناگهان دیدم  بازدن چند تاسوت سگ هاشون رو به سمت من حمله دادند سگ ها هم با سرعت به سمت موتور من می اومدند . من هم  سرعتم را کم نکردم .دوتا ویراژ دادم و سگ هارو رد کردم . سرم رو برگردوندم . مشتم رو گره کرده و انگشت شستم رو به سمت صاحباشون پرت کردم و به راهم ادامه دادم . یه کم دیگه که اومدم دیدم یک سوزش عجیب در پایم احساس میکنم . وایستادم. دیدم بله . یک زنبور کوهی قرمز به پام چسبیده بود و حسابی دلش رو خالی کرده بود. دوباره سوارموتور شدم . ساعت ۱۰و 48دقیقه بود . 11امتحان شروع می شد. سرعتم رو زیاد کردم و وقتی به مدرسه رسیدم منشی و مراقبین دانش آموزان رو سرجایشون نشونده بودنو منتظر من بودند. امتحان رو شروع کردیم به کسی چیزی نگفتم . دانش آموزان آرام می نوشتند . اما پای من همچنان می سوخت و صدای هو هو سگ ها هم توی گوشم بود... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونوقت هی بعضیا میگن شما معلما پول مفت می گیرین!   &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Aug 2009 08:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kooche-baqe&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>kooche-baqe</dc:creator>
<guid>http://kooche-baqe.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سوغاتی</title>
<link>http://kooche-baqe.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>...با عجله آرامگاه سعدی وحافظ رو  برای آخرین بار رفتم و باغ ارم و آخرسر هم گفتم تابازار وکیل برم و نگاهی به ساعت انداختم . ۱۲ونیم  ظهر بود. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...بعداز ظهرساعت4بلیط مشهد داشتم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...بازاروکیل شلوغ بود مقداری سوغاتی و دکوری و ... گرفتم و درحال بیرون آمدن از بازار بودم  که دیدم نوجوانی داره نوارکاست می فروشه و...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون زمان هم یعنی  دقیقاسیزده سال  پیش -سال137۵-این نوارهای خواننده های غیر مجاز خیلی نوبرانه بود وهرجایی گیر نمی اومد .من هم از فرصت سواستفاده کردم و دوسه تاخریدم تا برای دوستان و رفقا هم سوغاتی برده باشم .بعدشم مستقیما به ترمینال رفته و روانه مشهد  شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما جالبترین قسمت این ماجرای من وقتی بود که اومدم و نوارهارا یکی یکی روی رادیو ضبط خانه امتحان کردم .هرکدوم از نوارهارو که گذاشتم فقط یک جمله رو می گفت ! چند بار هم تکرار می کرد و خلاص ! بقیه نوارهم خالی بود . حدس بزنید چی می گفت. صدا صدای همون جوونی بود که نوار می فروخت که باصدایی همراه با تمسخر می گفت : &quot; بهت انداختیم نفهمیدی!&quot; &quot; بهت انداختیم نفهمیدی!&quot;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...حالا من هم نمی دونستم بخندم یا  ناراحت باشم  !. این ماجرابااین که 13سال ازش می گذره الان به ذهنم رسید .چون که قراره باز چندروز دیگه مسافرت به شیراز بریم . البته ایندفه یک ریگ بزرگ توی گوشم کردم و فشاردادم و گفتم  که حالا نوارکاست که قدیمی شده ولی  سی دی یا فلش یا هیچ چیز دیگه ای از دست فروش ها اونم دست فروشای شیرازی نگیرم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن :&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تاحالا شما هم این طوری داغ شدین یانه؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته این  که چیزی نیست باید هوشیارباشی که کلاه های بزرگ تر ازاین سرت نره !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Aug 2009 18:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kooche-baqe&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>kooche-baqe</dc:creator>
<guid>http://kooche-baqe.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
