...و اکنون دوسال است که از غروب مادر میگذرد . فردادومین سالگرد مادر است .مادرم توبودی که مرابرکوچه باغ سبزم نمودی وپروراندی .اما حال آن کوچه باغ باطراوت پررونق بی تومتروک است وخاموش . دیگر حتی آن مرغ حق کوچه باغ ما هم صدایش به گوش نمی رسد .گویی که لانه اش رابه جایی دیگر برده است . آری اوهم دیگرنایی برای نالیدن ندارد...
من هم علاوه بر نذر یک ختم قران برای مادر که مشغول انجام آن هستم تصمیم گرفتم اینجا چنتا از شعرها یا مثل هایی که مادر گاهی برزبان می آ ورد بنویسم تا لااقل در آرشیو همین کوچه باغ باقی بماند. چون گذشت زمان خیلی از آنهارا ازذهنم پاک کرده است...
1-سرگذارم برزمین ای زمین نازنین هیچکس نیاید بالینم غیرازامیرالمومنین
2-باماه نشینی ماه شوی بادیگچه نشینی سیاه شوی
3-مشکلی نیست که آسان نشود مردباید که هراسان نشود
4-تاتوانی می گریزازیار بد یاربد بدتربود ازماربد
۵-باخدا باش پادشاهی کن باخودت باش هرکار خواهی کن
پ.ن:
دوستان . آدمها می آیند ومیروند. تنهاچیزی که ازما برجای می مونه لحظات وخاطرات خوشی است که نزدیکان ما درکنارمان داشته اند. همیشه سعی کنیم حرفها وکارهایمان میراث ویادگار خوبی برای اطرافیانمان باشد.