![]() |
![]() |
|
|
خدایا!خدای من! بارها آمدی و من نبودم دست تو را وقتی از پرتگاه می افتادم دیدم که مرا گرفتی نگاه مهربانت را دیدم وقتی تنها بودم و می گریستم صدای زیبایت را شنیدم وقتی خسته بودم من تو را دیدم/بارها و بارها/من تو را می شناسم/بارها و بارها من تو را از آن وقتی می شناسم که آن شب که فقط من و تو به یادش داریم با من بودی و ماندی من تو را از آن وقتی می شناسم که عشق را به من آموختی و با من بودی و ماندی من تو را می شناسم/من تو را خوب می شناسم هر روز تو را می بینم/ تو می آیی اما من سنگدل دست تو را رد می کنم این بار به پای التماست می افتم و می گویم من آمده ام یک بار دیگر بیا. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/07/24ساعت 10:9 قبل از ظهر توسط حسين |
|
|
...انگار همین دیروز بود . روز اول مهر بود و اولین روز مدرسه . خوشحال بودم که به کلاس اول راهنمایی می روم.کیف و کتاب توی کشو میز منتظر ورود معلم. همه خوشحال از اینکه معلم های جدید داریم.معلم که وارد شد برپاو صلوات وخودش رو معرفی کرد : محمد عبدالهیان هستم . خوشحالم که امسال معلم شما هستم دراین روستا و...ماهم خودمان رایکی یکی معرفی کردیم. یکی ازبچه ها پرسید آقای عبدالهیان شمامعلم چه درسی هستید؟. معلم باخنده گفت : علوم حرفه ریاضی زبان ...تعجب کردیم . اما معلم مهربانی بود . سه سا ل معلم ما بود .ما هم دوستش داشتیم . تا اینکه برای دبیرستان به شهرآمدم و دیگه اورا ندیدم .از اون زمان ۲۱سال میگذره یعنی دقیقا سال 1367. امسال به لطف امتیاز بالایی که دراین سالها کسب کردم . امتیازم به روستا رسید و یکی از روستاهای چسبیده به شهر راانتخاب کردم . روز اول مهر وارد دفتر مدرسه که شدم چهره آقای عبدالهیان جلوم سبز شد . بادیدن معلم۱ 2سال پیشم خیلی ذوق زده شدم . خودم رو معرفی کردم . گفتم که سه سال شاگرتان بوده ام . به جا آورد ولی به اندازه من ذوق نکرد. بااو به صحبت نشستم . گفتم راستی شما رشته تون چی بود آقای عبدالهیان ؟گفت حرفه وفن.ولی همه چیز درس میدادم . آچار فرانسه . خلاصه کمی گپ زدیم و خندیدیم. به همه همکاران اعلام کردم من سند پیری آقای عبدالهیان هستم. جالب بود . اولین سال خدمتش من شاگرد او بودم و حالا آخرین سال خدمتش بااو همکارشدم. گردش رو زگا ره دیگه...چکارش میشه کرد... پ.ن : دوستا ن روزگار مثل باد میگذره . دقیقا به سرعت یک چشم به هم زدن . یا به سرعت یک سوت که از لبهای ما خارج میشه.فقط همین قدر می دونم که ازما آدما یک خوبی به جا می ماندو یک بدی... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/07/05ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط حسين |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
...انتهای آبادی من محله ای است که کوچه باغ نام دارد. کوچه باغی که به قول سهراب از خواب خداسبزتراست یا به گفته یکی ازدوستان خاطرات درختانش همه تشییع جنازه مردگان است....درختانی که به رسم دوستی ازدوطرف کوچه شاخه هاشان رادرهم آمیخته ویکی شده اند..
.آری من ازاین کوچه باغ پای دردنیا نهادم.... و نام این وبلاگ راکوچه باغ نامیدم . كوچه باغ من توش خيلي چيزاداره خاطرات تلخ وشيرين كه هركدومش ميتونه كلي كتاب وجزوه و......راجع بهش نوشت. این خاطرات خوب وبد به همراه کمی از یادداشت های خودم همه وهمه یک هدف رو دنبال میکنند واون هم اینه که بخونیم و درس بگیریم... باتشکر(حسین صمیمی) |
| پیوندهای روزانه |
|
تابناک کلمه آموزش و پرورش کاشمر فرهنگیان کاشمر سپاس معلم وزارت آموزش وپرورش آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|