تبليغاتX
kooche-baqe
...ده دقه دیگه امتحان شروع میشد . اون روز روز سخت ترین امتحانمون یعنی هندسه بود. توی صحن دبیرستان مثل بقیه دانش اموزا راه می رفتم و قضیه های هندسه رو مرور میکردم . امتحان نوبت آخرکه به قول اون زمان ثلث سوم بود و خیلی مهم . دیگه داشتم به سمت سالن امتحان راهم رو کج می کردم که سعید یکی از بچه های همکلاسیم جلوم سبز شد . شروع کرد به التماس و خواهش کردن . به خدا بابام دوسه روزه مریضه اصلا نتونستم درس بخونم . سرامتحان اگه کمکم نکنی تجدید میشم و بدبخت میشم و کلی ازاین حرفا . سعید یک پسر تمبل بود که اصلااهل درس نبود .نمره انظباطش هم همیشه بین 10تا15 بود.  ازقضای روزگارهم صندلیش سرامتحان دقیقا پهلوی صندلی من بود.بااینکه میدونستم دروغ میگه که باباش مریض بوده . ولی بازدلم به حالش سوخت گفتم خب چکار کنم برات. گفت توخوندی .زود بنویس . بعدش من ورقه ام رو میدم برای من هم اندازه 10نمره بنویس کافیه .خیلی خیلی می ترسیدم . تاحالا چنین  کاری نکرده بودم اما نگاههای التماس برانگیز سعید و یک مقدار سادگی من که  یک بچه روستایی بودم که تازه اومده به شهر . همه اینا باعث شد که قبول کنم کمکش کنم.رفتیم سر امتحان. امتحان هندسه اول دبیرستان . فراموش کردم بگم که این ماجرا مربوط به سال 1370هستش . خلاصه تمام سوالا رو با اینکه سخت بود کامل جواب دادم . نزدیک یک ربع وقت زیادآوردم. سعید اشاره ای کرد و تامراقب پشتش رو ازماکرد ورقه هارو عوض کردیم . من هم بادست و پای لرزان به سرعت شروع کردم به نوشتن برای سعید. ولی وقتی به سعید نگاه کردم دیدم تند تند داشت روی اسم ومشخصات روی ورقه رو خط خطی میکرد و اسم خودش رو روی ورقه می نوشت . داشتم آتیش میگرفتم . اندازه سه چهار نمره نوشته بودم . بدون هیچ فکری ورقه ام رو از زیر دستش کشیدم . ورقه اش راانداختم و سریع اسم خودم رو دوباره نوشتم و باسرعت ورقه را آوردم و تحویل دادم . خدارو شکر هیکس نفهمید.اومدم بیرون .دیگه هم سعیدرو ندیدم . یعنی بقیه امتحانات رو سعی کردم بااو روبرو نشوم. نتیجه ها که اعلام شد هندسه من 20شده بود وسعید همون 4نمره ای بود که من براش نوشته بودم.بماند که سال بعدشم چون من به رشته ریاضی رفتم مدرسه ام عوض شدو  این آقا سعید را ندیدم وندیدم . تا چندروز پیش که توی خیابون با یک پاترول صفر کیلومتر جلوم پیچید . من هم یه بوق نه به علامت اعتراض و برا سلام براش زدم   ولی او چند تا بد بیراه گفت و گاز داد رفت . رفتم دمبالش دیدم یک دفتر وکالت زده با کلی دم و تشکیلات و کبکبه و دبدبه و... رفتم ببینمش  منشیش گفت برای دیدنش باید وقت قبلی بگیری و از این حرفا ...! با خودم گفتم کاش   ! ...

پ.ن :

کاش ما هم  درس نمی خوندیم . آخر  سر میرفتم پیام نور یا دانشگاه آزاد یک مدرک پولی بدون دردسر میگرفتیم و حالا مثل سعید برای خودمون کسی بودیم .اما حالا که درس خوندیم و شدیم یک معلم . یک معلم که هیچکس نه دانش آموز نه اولیا نه جامعه نه دولت هیچ ارزش و احترامی براش قایل نیست.

آره اینه پایان درس خواندن و نخواندن.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/24ساعت 4:27 بعد از ظهر  توسط حسين | 
شب قدر برای همه یک شب است، ارتباطی به حالات و روحیات افراد ندارد و از نظر مدارک و دلایل دینی مسلم است که «شب قدر» اختصاص به زمان پیامبر اکرم (ص) و محیط حجاز نداشته و در همه زمان ها و برای همه نقاط مختلف «شب قدر» با همه عظمت و اهمیتش وجود داردتصوری ممکن است پیش آید که منظور ازیکی بودن شب قدر در تمام سال این است که برای تمام نقاط مختلف روی زمین در هر سال،شب واحد و مشترکی، شب قدر معین شده به طوری که این شب در ساعت معینی در سراسر کره زمین آغاز و در ساعت معینی هم پایان می‏پذیرد!

این تصور اشتباه است، چون زمین کروی است و همیشه یک نیمکره آن در تاریکی و نیم کره دیگر آن در روشنایی قراردارد و به این ترتیب اصلا امکان ندارد که در ساعتهای معین و مشترکی در سراسر زمین شب باشد. منظور از این که «شب قدر» در سراسر سال یک شب است، این است که برای اهالی هر نقطه‏ بر حسب سال قمری خودشان، تنها یک «شب قدر» وجود دارد.

به عبارت دیگر اهالی هرنقطه، سال قمری خود را بر حسب افق خاص آن نقطه از اول ماه محرم آغاز می‏کنند و پس از گذشتن چند ماه قمری، ماه رمضان همان نقطه هم بر حسب افق خاص آنجا آغازمی‏شود و در این ‏ماه،شب نوزدهم یا بیست و یکم و یا بیست و سوم برای اهالی آن نقطه، «شب قدر» است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/19ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط حسين | 
شهر هرت جایی است كه توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه...

  شهر هرت جایی است كه مردم سوار تاكسی می شن زود برسن سر كار تا كار كنن وپول تاكسیشونو در بیارن

  شهر هرت جایی است كه اول ازدواج می كنند بعد همدیگه رو می شناسن
 
شهر هرت جایی است كه دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه:‌ دوباره لاف زدی؟؟

 شهر هرت جایی است كه بهشتش زیر پای مادرانی است كه حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند

 شهر هرت جایی است كه درختا علل اصلی ترافیك اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند

 شهر هرت جایی است كه كودكان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان كنند

  شهر هرت جایی است كه همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر

 شهر هرت جایی است كه برای مریض شدن و پیش دكتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت

 شهر هرت جایی است كه با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا كرد

 شهر هرت جاییه كه نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالهای تلویزیونیشو توی كاخها می سازن

 شهر هرت جایی است كه 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره كردن یاد بگیری

 شهر هرت جاییه كه موسیقی حرام است حرام

 شهر هرت جایی است كه گریه محترم و خنده محكومه

 شهر هرت جایی است كه وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه

 شهر هرت جایی است كه هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی

 شهر هرت جایی است كه همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار

  شهر هرت جایی است كه دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است

 شهر هرت جایی است كه وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی كنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه

 شهر هرت جایی است كه وقتی می خوای ازدواج كنی 500 نفر رو دعوت می كنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی كلاسی تو كلی حرف بزنن

 شهر هرت جایی است كه هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینكه از یك طرفش بیفتی..

 شهر هرت جایی است كه .......

منبع : وبلاگ گنجینه
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/09ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط حسين | 
       ...ماه رمضان بود. نماز ظهرو عصرمو خوندم .لباس پوشیدمو وسایلمو برداشتم و باعجله عازم روستا شدم  .

هواخیلی سرد بود . یکی ازروزهای سرد دی ماه بود و سوز سرما همه جابیداد می کرد.

         بایک سواری خودم را به مرکز بخش رساندم . اون روز جمعه بود و ماشین ده روزهای جمعه به شهر نمی اومد چون مسافر نداشت . قصبه نامق بین برآمدگی چند کوه بزرگ ودر حاشیه یک رودخانه زیبای کوچک قراردارد . سر خط روستا هرچی ایستادم وسیله گذری نیومد که بااون خودمو به روستا برسونم . سال اول خدمتم بود(۱۳۷۶) و خیلی علاقمند به کلاس و دانش اموز. همش به این فکر می کردم که فردا شنبه است و شاگردام منتظرم هستن. باخودم گفتم هرطور که هست باید خودمو به ده برسونم . یعنی راه دیگه ای هم نداشتم. چون داشت شب میشد و فردا باز با اون مدیر سخت گیرمون هم که دیگه ... هرطور بود باید می رفتم ...

         پیرمرد دیگه ای از اهالی روستا رادیدم که سر خط ایستاده بود بااو  صحبت کردم .یک دربست گرفتیم و راه افتادیم . خوشحال ازاینکه بالاخره ساعتی دیگه به ده می رسم . اما در جاده خاکی و کوهستانی پراز برف  ده ! ماشین  دربرف ماند و هرچه که زور زد فایده ای نداشت اینقدر برف روی هم جمع شده بود که ماشین ناچار به برگشتن شد و ماهم ناچار به به پیاده رفتن به سمت ده . برف تا زانو می اومد . هوا کم کم داشت گرگ و میش می شد.یک ساعتی میشد که پیاده می رفتیم . دراون هوای سر د قطره های عرق از کنار شقیقه هایم آرام به پایین می سرید و در چشم به هم زدنی در برف گم می شد. پیرمرده هم  هم چنان صحبت می کرد.می گفت باید زود خودومونو برسونیم . اینجا گرگ زیادداره . گرگ های گرسنه هم که  به گوشت آدمیزاد علاقه ندارن . گوشت آدمیزاد شیرینه ولی وقتی خیلی گرسنه اند آدمیزاد راهم می خورند...من هم باشنیدن این حرف ها هی سرعتم را بیشتر می کردم . کم کم داشتم از گرسنگی و ترس ضعف می کردم . شب شده بود و مطمئن بودیم که اذان گفته شده . هیچ خوراکی هم باخودمون نداشتیم. توی ساکم هم مقداری خرت و پرت و وسایل خانه بود. نشستیم و-برای اولین بار توی عمرم- بابرف افطار کردیم و راه افتادیم . بعدا ز سه ساعت پیاده روی در برف به روستارسیدیم ...

پ.ن:

هرچند که از اون زمان ۱۲ساله که میگذره اما خاطرات رمضان هیچ وقت فراموش شدنی نیست.

این خاطره  بودازدی ماه1376

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/01ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط حسين | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
...انتهای آبادی من محله ای است که کوچه باغ نام دارد. کوچه باغی که به قول سهراب از خواب خداسبزتراست یا به گفته یکی ازدوستان خاطرات درختانش همه تشییع جنازه مردگان است....درختانی که به رسم دوستی ازدوطرف کوچه شاخه هاشان رادرهم آمیخته ویکی شده اند..
.آری من ازاین کوچه باغ پای دردنیا نهادم....
و نام این وبلاگ راکوچه باغ نامیدم . كوچه باغ من توش خيلي چيزاداره خاطرات تلخ وشيرين كه هركدومش ميتونه كلي كتاب وجزوه و......راجع بهش نوشت.
این خاطرات خوب وبد به همراه کمی از یادداشت های خودم همه وهمه یک هدف رو دنبال میکنند واون هم اینه که بخونیم و درس بگیریم...
باتشکر(حسین صمیمی)

پیوندهای روزانه
تابناک
کلمه
آموزش و پرورش کاشمر
فرهنگیان کاشمر
سپاس معلم
وزارت آموزش وپرورش
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
پیوندها
گچ وتخته سياه
نازبو
رياضي زيباست=زندگي زيباست
معرفي روستاي کريز(حسن)
مجموعه عکس(حسن)
رهيار(محسن)
رياضيات(فائزه)
توسکا
باغدشت خيال(محمد)
چهارباغ(مجتبي)
ولی علایی
چکاوک من
یادداشتهای یک معلم
امیر
نیمکت خیس
گروه ریاضی شهرستان نجف آباد(ملیحه)
داور علایی
عارف
باباآب داد
قلم معلم
دکتر رضازارع
پیک آموزشی
روستای زیبای کریز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

FreeCod Fall Hafez

Best Cod Music