![]() |
![]() |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/05/31ساعت 10:37 بعد از ظهر توسط حسين |
|
|
...صب زود از خواب پا شدم یک چایی سریع السیردرس کردم و خوردم . لباس پوشیدم وسوار موتور شدم .اون زمان ماشین نداشتم. سال 1383بود اون سال رئیس حوزه امتحان نهایی سوم راهنمایی درروستا بودم . باید سوالات امتحانی را از مرکز بخش می آوردم . به سمت مرکز بخش راه افتادم و بعد انجام سایر کارای اداری ام سوالات امتحانی راهم گرفتم وبه سمت روستا راه افتادم . در مسیر روستا داشتم میومدم نزدیک روستای دیگری که بین راه بود دوتاپسربچه گوسفنداشون رو می چروندن و دلی دلی میخوندن براشون دست بلند کردم که ناگهان دیدم بازدن چند تاسوت سگ هاشون رو به سمت من حمله دادند سگ ها هم با سرعت به سمت موتور من می اومدند . من هم سرعتم را کم نکردم .دوتا ویراژ دادم و سگ هارو رد کردم . سرم رو برگردوندم . مشتم رو گره کرده و انگشت شستم رو به سمت صاحباشون پرت کردم و به راهم ادامه دادم . یه کم دیگه که اومدم دیدم یک سوزش عجیب در پایم احساس میکنم . وایستادم. دیدم بله . یک زنبور کوهی قرمز به پام چسبیده بود و حسابی دلش رو خالی کرده بود. دوباره سوارموتور شدم . ساعت ۱۰و 48دقیقه بود . 11امتحان شروع می شد. سرعتم رو زیاد کردم و وقتی به مدرسه رسیدم منشی و مراقبین دانش آموزان رو سرجایشون نشونده بودنو منتظر من بودند. امتحان رو شروع کردیم به کسی چیزی نگفتم . دانش آموزان آرام می نوشتند . اما پای من همچنان می سوخت و صدای هو هو سگ ها هم توی گوشم بود...
پ.ن : اونوقت هی بعضیا میگن شما معلما پول مفت می گیرین! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/05/26ساعت 11:49 قبل از ظهر توسط حسين |
|
|
...با عجله آرامگاه سعدی وحافظ رو برای آخرین بار رفتم و باغ ارم و آخرسر هم گفتم تابازار وکیل برم و نگاهی به ساعت انداختم . ۱۲ونیم ظهر بود.
...بعداز ظهرساعت4بلیط مشهد داشتم ... ...بازاروکیل شلوغ بود مقداری سوغاتی و دکوری و ... گرفتم و درحال بیرون آمدن از بازار بودم که دیدم نوجوانی داره نوارکاست می فروشه و... اون زمان هم یعنی دقیقاسیزده سال پیش -سال137۵-این نوارهای خواننده های غیر مجاز خیلی نوبرانه بود وهرجایی گیر نمی اومد .من هم از فرصت سواستفاده کردم و دوسه تاخریدم تا برای دوستان و رفقا هم سوغاتی برده باشم .بعدشم مستقیما به ترمینال رفته و روانه مشهد شدم. اما جالبترین قسمت این ماجرای من وقتی بود که اومدم و نوارهارا یکی یکی روی رادیو ضبط خانه امتحان کردم .هرکدوم از نوارهارو که گذاشتم فقط یک جمله رو می گفت ! چند بار هم تکرار می کرد و خلاص ! بقیه نوارهم خالی بود . حدس بزنید چی می گفت. صدا صدای همون جوونی بود که نوار می فروخت که باصدایی همراه با تمسخر می گفت : " بهت انداختیم نفهمیدی!" " بهت انداختیم نفهمیدی!"... ...حالا من هم نمی دونستم بخندم یا ناراحت باشم !. این ماجرابااین که 13سال ازش می گذره الان به ذهنم رسید .چون که قراره باز چندروز دیگه مسافرت به شیراز بریم . البته ایندفه یک ریگ بزرگ توی گوشم کردم و فشاردادم و گفتم که حالا نوارکاست که قدیمی شده ولی سی دی یا فلش یا هیچ چیز دیگه ای از دست فروش ها اونم دست فروشای شیرازی نگیرم ! پ.ن :" تاحالا شما هم این طوری داغ شدین یانه؟ البته این که چیزی نیست باید هوشیارباشی که کلاه های بزرگ تر ازاین سرت نره ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/05/20ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط حسين |
|
|
یه جایی مطلبی درباره امضاهایی که هرروزه این طرف و آن طرف می کنیم دیدم برام جالب بود. گفتم شماهم بخونید بدنیست.
کساني که در جهت عقربهاي ساعت امضاء مي كنند انسان هاي منطقي هستند. پ.ن: ببینم ! امضای شما چطوریه ؟ امیدوارم که پیچیده امضا نکنید و همیشه به حالت دایره یا بیضی امضاکنید. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/05/12ساعت 7:17 بعد از ظهر توسط حسين |
|
|
...یک روز گرم تابستانی مادر به من زنگ زد . گفت : بعداز ظهر می خواهم سر خاک مادر بزرگ بروم . قربونت اگر میتوانی بیا اینجا تاباهم برویم. من هم با کمال میل پذیرفتم . عصر رفتم دنبال مادر وباهم سرخاک مادربزرگ رفتیم که درکنار آرامگاه مرحوم سیدحسن مدرس(ره)هستش. بعدهمانجا مزارآقاراهم زیارت کردیم . درراه برگشت مادر گفت : مادر جان میدونی برای چی من همیشه دوست دارم هروقت میام سر خاک مادرم بایکی از بچه هام بیام ؟ گفتم نه مادر نمیدونم .برای چی؟ گفت : برای اینکه بچه هام سرخاک مادر رفتن رو ازم یاد بگیرند . واین درس هم یکی از ده ها میراث گرانبهای مادر بود که به ما آموخت .
...و اکنون دوسال است که از غروب مادر میگذرد . فردادومین سالگرد مادر است .مادرم توبودی که مرابرکوچه باغ سبزم نمودی وپروراندی .اما حال آن کوچه باغ باطراوت پررونق بی تومتروک است وخاموش . دیگر حتی آن مرغ حق کوچه باغ ما هم صدایش به گوش نمی رسد .گویی که لانه اش رابه جایی دیگر برده است . آری اوهم دیگرنایی برای نالیدن ندارد... من هم علاوه بر نذر یک ختم قران برای مادر که مشغول انجام آن هستم تصمیم گرفتم اینجا چنتا از شعرها یا مثل هایی که مادر گاهی برزبان می آ ورد بنویسم تا لااقل در آرشیو همین کوچه باغ باقی بماند. چون گذشت زمان خیلی از آنهارا ازذهنم پاک کرده است... 1-سرگذارم برزمین ای زمین نازنین هیچکس نیاید بالینم غیرازامیرالمومنین 2-باماه نشینی ماه شوی بادیگچه نشینی سیاه شوی 3-مشکلی نیست که آسان نشود مردباید که هراسان نشود 4-تاتوانی می گریزازیار بد یاربد بدتربود ازماربد ۵-باخدا باش پادشاهی کن باخودت باش هرکار خواهی کن
پ.ن: دوستان . آدمها می آیند ومیروند. تنهاچیزی که ازما برجای می مونه لحظات وخاطرات خوشی است که نزدیکان ما درکنارمان داشته اند. همیشه سعی کنیم حرفها وکارهایمان میراث ویادگار خوبی برای اطرافیانمان باشد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/05/10ساعت 10:39 بعد از ظهر توسط حسين |
|
|
...دوسال پیش .اردیبهشت 86بود مدرسه شهید مطهری. سرزنگ ریاضی . کلاس اول راهنمایی .موبایل ویبره ام زنگ خورد . گچ رو انداختم .به بچه ها گفتم کاردر کلاس حل کنید تابیام.اومدم بیرون شماره ناشناس. خدایا کی می تونه باشه ؟ گوشی رو ورداشتم .کی بود؟ پسر دایی !پسردایی که سه سال و اندی بود ندیده بودمش. هیچ خبر اتری هم ازش نداشتم . چی می خواست ؟ ... نمیدونم .خلاصه. گفتمش وسط درس هستم . ظهرزنگ بزن الان نمیتونم بیشتر صحبت کنم . ظهر شد آمدم خانه .دیدم بعله ! پسر دایی با خانمش سیبیل اندر سیبیل توی خانه نشسته اند . حال و احوال و شما خانه مارو از کجا پیدا کردید . ای بابا! پسر عمه این حرفا چیه شما هرجا باشید پیداتون می کنیم ! قضیه از این قراربود که می خواستند دو میلیون تومان وام بگیرندو عروسی بگیرند من هم بعداز مشورت با اهل وعیال بالاخره با خود گفتم حالا اگر من که پسر عمه اش هستم ضمانتشو نکنم غریبه که جای خود داره. پس کی میخاد ضمانت کنه؟ضمانت کردم .این بانک های نامرد هم که هرچی وامی هست میگن فقط برید یک ضامن معلم گیربیارید دیگه هیچی لازم نیست. خلاصه ...یک سال بعدازآن ماجرا تیرماه سال 87 برای برداشت حقوق و پرداخت اقساط عقب افتاده ام به بانک رفتم 200هزارتومان بابت سه قسط پرداخت نشده پسردایی عزیز! تیرماه امسال هم 134000تومان بابت دو قسط دیگرش از حقوقم کم کردند .البته صد هزارتومنشو مرداد پارسال آورد درخانه ولی الان هرچی بهش زنگ می زنم گوشیشو جواب نمیده . پیامک می فرستم باز هم جواب نمیده .این جاست که با خود فکر کردم و به یاد حرف زیبای مرحوم مادر عزیزم افتادم که می گفت :"یک نه هزار آسانی . یک بله به شرش در می مانی" اما افسوس که "نه" گفتن برای من چقدر سخت است.
حالا دورادور ازپسرداییم تحقیقات کردم میگن تو یک نانوایی در بردسکن کارمیکنه باماهی صدهزار تومان حقوق که هم کرایه خانشه هم خرج خانه اش !این را که شنیدم گقتم باشه تا هروقت که وضعش بهتر شد خودش تماس می گیره اما حالا خودمونیم : پسر دایی! تو می دونستی نمیتونی قسطاشو بدی چرا وام گرفتی ؟ ما کارمندا هم برای هزارتومن حقوق آخر ماهمون برنامه ریزی داریم . وقتی این حالت پیش میاد تمام برنامه ها به هم می ریزه ... حالا هم اشکال نداره . پسر دایی غیر مستقیم به من سفارش کرده که دوسه هفته دیگه یک زنگ بزن یا سر بزن شاید بتونم یک سی چهل تومنی برات جور کنم !!! پ.ن: ۱- حالا به نظر شما ی عزیز فکرمیکنید کی بیشتر دراین ماجرا مقصره؟ 1-من 2-پسردایی ۳-زمانه 4-همه موارد! ۲-لطفا به من بگویید چگونه "نه" گفتن را. ۳- راستی اگه شما جای من بودید؟ دوسال پیش و الان. چکار می کردید؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/05/06ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط حسين |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
...انتهای آبادی من محله ای است که کوچه باغ نام دارد. کوچه باغی که به قول سهراب از خواب خداسبزتراست یا به گفته یکی ازدوستان خاطرات درختانش همه تشییع جنازه مردگان است....درختانی که به رسم دوستی ازدوطرف کوچه شاخه هاشان رادرهم آمیخته ویکی شده اند..
.آری من ازاین کوچه باغ پای دردنیا نهادم.... و نام این وبلاگ راکوچه باغ نامیدم . كوچه باغ من توش خيلي چيزاداره خاطرات تلخ وشيرين كه هركدومش ميتونه كلي كتاب وجزوه و......راجع بهش نوشت. این خاطرات خوب وبد به همراه کمی از یادداشت های خودم همه وهمه یک هدف رو دنبال میکنند واون هم اینه که بخونیم و درس بگیریم... باتشکر(حسین صمیمی) |
| پیوندهای روزانه |
|
تابناک کلمه آموزش و پرورش کاشمر فرهنگیان کاشمر سپاس معلم وزارت آموزش وپرورش آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|