تبليغاتX
kooche-baqe
دوزندانی بودند که به مرگ محکوم شده بودند. آنهارا برای آخرین دفاع به پیش سلطان بردند . در حضور سلطان یکی از آنها حکم اعدامش را پذیرفت و هیچ حرفی برای گفتن نداشت . زندانی دیگر می دانست که سلطان از اسب خوشش می آید رو به سلطان کرد و گفت : قربان اگر به من یک  سال فرصت بدهید من به اسبم پرواز کردن خواهم آموخت وآن را به شما خواهم داد . سلطان هم خواسته اورا پذیرفت.

...وقتی زندانی دیگررابرای اعدام می بردند او به دوستش گفت این چه حرفی بود که به سلطان گفتی ؟ تو می دانی که پرواز کردن اسب غیر ممکن است و فقط یک سال مرگ خود را به تاخیر انداختی ...

اما زندانی دیگر گفت : در این یک سال ممکن است : ۱-سلطان بمیرد .  ۲-اسب بمیرد .   ۳-من به مرگ طبیعی بمیرم.    ۴-اسب پرواز کردن بیاموزد.

 که در هرصورت به نفع من خواهد شد...!

پی نوشت :

همیشه در سخت ترین شرایط ممکن باز هم راه گریزی هست .   

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/30ساعت 13:25  توسط حسين | 
سلام بردوستان ...

...چند وقته  اینترنت قطعه . بلاگفا باز نمیشه . خیلی از سایتهای دیگه هم باز نمیشن . ما هم که به قول معروف نمیتونیم آپ کنیم حالمون گرفته است . پیامک ها هم که قطعه . هیچ سر گرمی نداریم سه ماه تعطیلی هم که هست . یک خبر دست اول دیگه هم این که گفته میشه با  هلی کوپتر روی آسمان شهر دور میزنن و هر خانه ای که دیش ماهواره داشته باشه جمع می کنن باز خوشبختانه مااز این یکی راحتیم . اما حالا به نظر شما باید چکار بکنیم خودمون رو سر گرم کنیم ؟ تلویزیون هم فعلا در عروسی نتیجه انتخابات غرق شده و هیچ برنامه به درد بخوری نداره . الان هم هر لحظه ممکنه ارتباط اینترنتی بنده قطع بشه باز هم خوبه این چند خط را نوشتم باز تا چند روزی جگرم به حال اومد...تا چند روز دیگه  هم خدا بزرگه ... به گفته رفیقی می گفت و چه خوب می گفت که شاید هم همه این ها پاداش حضوره ! بله اینه پاداش  حضور : تلویزیون پر! ...اینترنت پر  ! ... پیامک پر ! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/28ساعت 16:42  توسط حسين | 
...در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو
انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای
خانه اش آب می برد.
یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر
خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.
مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که
وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما
کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را
انجام دهد. هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است.
کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب
بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی
که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف
تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "
مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. "
موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش...
گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.
مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه
می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم. این
طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها
آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر
تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟ "

پی نوشت:

ما می توانیم نقطه ضعف هارا به نقطه قوت تبدیل نماییم .

البته اگر بخواهیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/21ساعت 12:2  توسط حسين | 
...روزی پسر بچه ده ساله ای  زیر درختی نشسته بود وبا خودش فکر می کرد ...او فکر می کرد که چه خوب می شد بزرگ می شد و می توانست همه دنیارا تغییر  بدهد و مردم آن را از این وضع نجات بدهد...

...اما ده سال بعد وقتی بیست ساله شده بود متوجه شد که تغییر دادن دنیا کار آسانی نیست و تصمیم گرفت بزرگ که شد لااقل کشور خود رابسازد. اما در سی سالگی فهمید که این نیز برایش مقدور نیست و تصمیم گرفت بزرگتر که شد استان خود را دگرگون نماید .

...در چهل سالگی باخود گفت تغییر دادن استانم نیز برایم میسر نمی باشد پس آرزو کرد که در آینده شهر خود را آباد کند...اما ده سال بعد فهمید که این کار هم از دست  وی برنمی آید  و حالا فقط به فکر تغییر دادن محله خودش بود...

... حالا او یک پسر بچه ده ساله نبود بلکه یک پیرمرد شصت ساله بود و حتی از تغییر دادن محله خودش هم عاجز بود.

او وقتی به عقب برگشت و به ده سالگی و آرزو های عجیبش فکر می کرد با خودش گفت اگر در آن موقع خودم را تغییر می دادم و به فکر تغییردنیا نبودم حالا خیلی چیز ها تغییر کرده بود...

پی نوشت:

اگر محیط پیرامون خود را نمی توانیم تغییر بدهیم و بروفق مرادمون نیست خودمون را تغییر بدیم همه چیز تغییر خواهد کرد... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/13ساعت 8:55  توسط حسين | 
نوجوانی بود که روز ها در محضر استاد تیراندازی می آموخت .روزها و سالها گذشت تا اینکه شاگرد  به مرحله ای ا ز مهارت رسید که قادر بود هدف را از فاصله ۵۰۰متری به راحتی آب خوردن بزند .

روزی رو به استاد نمودوگفت حالا که این همه مهارت را به من آموختید میخواهم از محضر شما مرخص شوم .استاد گفت : اگر در امتحانی که از تو می گیرم موفق شدی به درجه استادی می رسی و می توانی بروی...

استاد تیروکمان را به دست شاگردش داد و گفت : هدف را به جای ۵۰۰متر درفاصله ۵۰متری گذاشته ام... ولی در عوض باید با چشم بسته هدف رابزنی !

شاگرد بیدرنگ و با خوشحالی پذیرفت .استاد چشمانش رابست .امااو وقتی تیر را پرت کرد بافاصله بسیار زیادی از کنار هدف رد شد !

...استاد چشمان شاگرد راباز کردو  فقط یک جمله به او گفت :"هیچ وقت به هدفی که نمی بینی شلیک نکن!"

پی نوشت:

به هدفی که نمی بینیم شلیک  می کنیم .مخصوصا الان که ایام انتخابات  هست با  چشمان بسته یا به تعبیر عزیزی کورکورانه از شخصی حمایت می کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/07ساعت 21:41  توسط حسين | 

زن جوانی بسته‌ای کلوچه و کتابی خرید و روی نیمکتی در قسمت ویژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه کند تا نوبت پروازش برسد .

در کنار او مردی نیز نشسته بود که مشغول خواندن مجله بود.

وقتی او اولین کلوچه‌اش را برداشت، مرد نیز یک کلوچه برداشت.

در این هنگام احساس خشمی به زن دست داد، اما هیچ نگفت فقط با خود فکر کرد: عجب رویی داره!

هر بار که او کلوچه‌ای برداشت مرد نیز کلوچه ای برمیداشت. این عمل او را عصبانی تر می کرد، اما از خود واکنشی نشان نداد.

وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود، با خود فکر کرد: “حالا این مردک چه خواهد کرد؟”

مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نصف آن را برای او گذاشت!

زن دیگر نتوانست تحمل کند، کیف و کتابش را برداشت و با عصبانیت به سمت سالن رفت.

وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد، که در نهایت تعجب دید بسته کلوچه‌اش، دست نخورده مانده .

تازه یادش آمد که اصلا بسته کلوچه‌اش را از کیفش درنیاورده بود.

مرد بدون اینکه خشمگین یا عصبانی شود بسته کلوچه‌اش را با او تقسیم کرده بود!

پی نوشت:
زود قضاوت نکنیم...

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/01ساعت 14:44  توسط حسين | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
...انتهای آبادی من محله ای است که کوچه باغ نام دارد. کوچه باغی که به قول سهراب از خواب خداسبزتراست یا به گفته یکی ازدوستان خاطرات درختانش همه تشییع جنازه مردگان است....درختانی که به رسم دوستی ازدوطرف کوچه شاخه هاشان رادرهم آمیخته ویکی شده اند..
.آری من ازاین کوچه باغ پای دردنیا نهادم....
و نام این وبلاگ راکوچه باغ نامیدم . كوچه باغ من توش خيلي چيزاداره خاطرات تلخ وشيرين كه هركدومش ميتونه كلي كتاب وجزوه و......راجع بهش نوشت.
این خاطرات خوب وبد به همراه کمی از یادداشت های خودم همه وهمه یک هدف رو دنبال میکنند واون هم اینه که بخونیم و درس بگیریم...
باتشکر(حسین صمیمی)

پیوندهای روزانه
تابناک
کلمه
فریاد معلم
آموزش و پرورش کاشمر
فرهنگیان کاشمر
سپاس معلم
وزارت آموزش وپرورش
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
پیوندها
گچ وتخته سياه
دکتر رضازارع
رياضي زيباست=زندگي زيباست
معرفي روستاي کريز(حسن)
مجموعه عکس(حسن)
رهيار(محسن)
رياضيات(فائزه)
توسکا
باغدشت خيال(محمد)
چهارباغ(مجتبي)
ولی علایی
چکاوک من
یادداشتهای یک معلم
امیر
نیمکت خیس
گروه ریاضی شهرستان نجف آباد(ملیحه)
داور علایی
عارف
باباآب داد
قلم معلم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

FreeCod Fall Hafez

Best Cod Music