تبليغاتX
kooche-baqe
چند تا غورباقه با  همدیگه داشتند توی جنگل راه می رفتند که ناگهان دوتای آنها افتادند توی یک گودال عمیق .

غورباقه های دیگه هی داد و فریاد میکردند که فایده ای نداره گودال بزرگه نمیتونین بیاین بیرون اما دو تا غورباقه هم چنان تلاش می کردند و باسرعت خودشون رو به طرف بالای گودال پرت میکردند...

پس از مدتی یکی از غوربافه های توی گودال از حال رفت و افتاد و مرد .

 اما غورباقه دیگه در میان تمام سر و صدای غورباقه های بیرون که او را مسخره میکردند همچنان می پرید تااینکه موفق شد و از گودال بیرون آمد .

در این بین یکی از غورباقه ها کنارش رفت و گفت چی شد که با این همه سر و صداو تمسخر ما بازهم به تلاش خودت ادامه دادی؟...

اما پاسخی نشنید ....

چند بار دیگر هم سوال را تکرار کرد اما باز هم پاسخی نشنید ...

آری غورباقه هه ناشنوا بود و تمام مدت را فکر میکرد که دوستانش بیرون دارند اورا تشویق می کنند.

پی نوشت :

آری ...فسانه مرگ و زندگی اینگونه است ...

عزیز...

... گاهی اثر تلقین و روحیه از هر دوای دکتری حیات بخش تره

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/25ساعت 22:8  توسط حسين | 
...در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند، یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود، بنشیند ولی بیمار دیگر به سبب بيماريي كه داشت امكان اينكه حركتي داشته باشد نبود بطوريكه مجبور بود همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد، آنها ساعتها با هم صحبت می کردند ، از همسر، خانواده ، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش بدينصورت توصیف می کرد :
پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت . مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بوده اند. درختان کهن به منظره بیرون زیبائی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد.

همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت. روزها و هفته ها سپری شد تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد . مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. به اين فكر مي كرد كه بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند خشك و بي روح مواجه شد.

مرد متعجب به پرستارگفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است ولي الان نشاني از آن مناظر نيست !؟
پرستار به او پاسخ داد: چگونه ممكن است ؟ چون آن مرد کاملاً نابینا بود !

پی نوشت:

بينايي دل از چشم بينا برنمي خيزد عزيز

هميشه و همه وقت اميدواري را به ديگران هديه كن!
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/20ساعت 11:9  توسط حسين | 

 

عزیز من ...

خوشبختی نامه ای نیست که یک روز نامه رسانی زنگ در خانه ات  را بزند و آن را به دستان

 منتظرتو بسپارد...

خوشبختی،ساختن عروسک کوچکیست از یک تکه خمیر نرم،رنگین شکل پذیر.

به همین سادگی .......

به خدا به همین سادگی .......

امّا یادت باشه که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشه نه هیچ چیز دیگه،به همین سادگی،به خدا به

 همین سادگی.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/18ساعت 21:46  توسط حسين | 

امروز دوشنبه ساعت  13 تجمع معلمان در مقابل وزارت آموزش و پرورش در بدو شکل گیری با هجوم نیروهای امنیتی پلیس و لباس شخصی روبرو شد تجمعی که در اعتراض به اجرا نشدن قانون خدمات کشوری و با فراخوان کانون صنفی معلمان در حال شکل گیری بود. برخورد پلیس همرا ه با ضرب و شتم معلمان و نیز توهین و ناسزا بود و تعدادی از معلمان نیز دستگیر شدند اگر چه تعدادی از بازداشت شده ها  در طی تجمع آزاد شدند ولی تا آخرین لحظه از آقای بداغی  که همراه با ضرب و شتم دستگیر شد خبری نبود. با وجود این برخوردها معلمان بر حق خود پای فشاری کردند و از خیابان سپهبد قرنی تا  خیابان طالقانی به راهپیمایی پرداختند تعداد معدود معلمان ، اما مصمم  در طی مسیر با  دادن شعار هایی از قبیل " معلم می میرد  ذلت نمی پذیرد " توجه مردم را به خواسته های برابری خواهانه خود جلب نمودند در طول مسیر اگر مردم از علت این راهپیمایی نمادین سوال می کردند یا قصد پیوستن به معلمان را  داشتند با برخورد شدید نیروهای امنیتی روبرو می شدند در طی  این راهپیمایی نمادین و کوتاه که تا نزدیک پل حافظ به طول کشید پلیس معلمان را محاصره کرده بود  تعداد اندک خانم ها در این مراسم و ایستادگی اشان در مقابل پلیس قابل تحسین و در خور توجه بود در نهایت پلیس با دو تکه کردن جمعیت معلمان و تهدید به دستگیری و ضرب و شتم توانست هسته شکل گرفته را متلاشی کند در حالی که به مسولین کانون قول می داد معلمان دستگیر شده را آزاد می نماید .

 بی شک  کسانی که امروز با مشت و لگد به جان معلم ها افتادند در حالی که معلمان را ناسزا گویان خطاب قرار می دادند که " چرا به خانه هایتان نمی روید ساعت 2 شد می خواهیم به خانه برویم" هرگز در مقابل خانواده خویش علت خستگی خود را نمی توانند توضیح دهند آنها در برابر فرزندانشان که از آنها  می پرسد پدر جان امروز چرا انرژی نداری و خسته ای ؟ آنها با کمال شرمندگی حرفی برای گفتن ندارند . اما ما فردا در مدارس بار دیگر به فرزندان آنها خواهیم آموخت که چگونه از حق خود دفاع  کنند؟ و باز برای فرزندانشان توضیح می دهیم  که حق گرفتنی است و ظلم پایدار نمی ماند و اگر آنها پدران خوبی ! باشند و پی گیر درس فرزندان خود، وقتی با سوال فرزندان خود روبرو می شوند که  " راستی بابا ! از حق خود چگونه دفاع کنیم ؟" بیشتر شرمگین خواهند شد .

آری اگر خیابان به زور قدرت باتوم و چکمه در تسخیر شماست قلب کودکان شما در تسخیر ماست هی! آقایی که اتکتت را کنده ای که من نشناسمت ! اگر اتکت هم داشتی و می شناختمت و فرزندت هم دانش آموز من بود سعی می کردم درس شرف و آزادگی را برایش خوب تشریح کنم بی شک بیشتر از دانش آموزان دیگر برایش وقت می گذاشتم  تا خلا هایش را جبران کنم مدرسه خانه دوم فرزند توست و ما انجا هستیم  با همین افکاری که دیدی و لعن و نفرینی که نثارمان کردی.

پ.ن :در بین جمعیت ، معلم 20 سال خویش را دیدم که با عصا امده بود امیدوارم برایش اتفاقی نیافتاده باشد آخر آقایان دیگر هیچ حرمتی نمی شناسند.

به نقل از : هیمه http://himeh.blogfa.com/post-80.aspx

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/15ساعت 20:15  توسط حسين | 
...همکار ارجمندم : هفته معلم را که یاد آور دانایی ومهربانی است برشما دانای مهربان تبریک می گویم ...هژبری ... رئیس سازمان آموزش و پرورش خراسان رضوی...

... این پیامکی بود که شب گذشته به من رسید . البته دست آقای هژبری درد نکنه . ولی به قول یکی از بچه ها این اس ام اس ها برای کسی نون و آب نمیشه .

...این روزها که  معلمین بیشتر شهر های بزرگ در اعتصاب به سر می برند ما هم اومدیم و سرمون رو به اس ام اس بازی و تبریک روز معلم به یکدیگر گرم کردیم ...سال گذشته در همچنین روزی و همچنین ساعتی روز معلم را در کلانتری و دادگاه سپری کردم به خاطر تنبیه یک دانش آموز بی ادب ...هدیه روز معلم هم مبلغ ۶۴۰۰۰۰تومان پرداخت دیه بود به دانش آموز بی ادبم ...

پی نوشت :

ما معلم ها فقط باید خودمون رو از بین ببریم برای دانش آموز تا قدرمون را بدونند  دقیقا مثل معلم مرحوم واعظی نسب که سال قبل در نیشابور جان خود را ازدست داد به خاطر یک دانش آموز .  

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/12ساعت 9:17  توسط حسين | 
مردی برای عبادت شبی به مسجد رفت و تصمیم گرفت که تا پاسی از شب را مشغول رازو نیاز با خداوند گردد... نیمه های شب متوجه صدای پایی و ناله ضعیفی شد . احساس کرد که شخصی وارد مسجد شده است ... بدون اینکه به پشت سرش نگاه کند ناله و گریه وزاری اش رو بیشتر کرد و تابه صبح نماز شب می خواند ...تاشخص تازه وارد بگوید که این مرد چه آدم خوبی است...

صبح که شد به پشت سر نگاهی کرد و دید که سگی از سرما به داخل مسجد آمده و دم در خوابیده است ....

واینچنین بود که این مرد مومن تمام شب را می نالید برای یک سگ!

پی نوشت:

راستی فکرشو کردید تا چه اندازه عبادتهای ما خالصه؟یعنی فقط برای خداست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/10ساعت 11:50  توسط حسين | 
...یکی بود یکی نبود در روزگاری دور مردی بود که همه زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است. روح مرد بر دو راهی بهشت و جهنم ایستاده بود دربان نگاهی به اسامی کرد و چون اسم مرد را در میان بهشتیان نیافت او را به جهنم فرستاد زیرا جهنم  نیازی به دعوتنامه یا کارت شناسایی نداشت. چند روز گذشت و ابلیس با ناراحتی و خشم به دروازه بهشت رفت و گریبان دربان را گرفت و گفت: این کار شما تروریسم خالص است! دربان با حیرت از شیطان دلیل خشم او را پرسید و شیطان با خشم گفت: آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و از وقتی که رسیده به حرف های دیگران گوش می دهد در چشم هایشان نگاه می کند و به درد دلشان می رسد و به آنها عشق می ورزد حالا همه دارند در دوزخ با هم گفتگو می کنند و بهم عشق می ورزند آخر دوزخ که جای اینکارها نیست! لطفا این مرد را پس بگیرید!!!

پی نوشت:

 به خاطر بسپار: با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا بر تصادف در دوزخ افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند!!!                              

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/04ساعت 16:20  توسط حسين | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
...انتهای آبادی من محله ای است که کوچه باغ نام دارد. کوچه باغی که به قول سهراب از خواب خداسبزتراست یا به گفته یکی ازدوستان خاطرات درختانش همه تشییع جنازه مردگان است....درختانی که به رسم دوستی ازدوطرف کوچه شاخه هاشان رادرهم آمیخته ویکی شده اند..
.آری من ازاین کوچه باغ پای دردنیا نهادم....
و نام این وبلاگ راکوچه باغ نامیدم . كوچه باغ من توش خيلي چيزاداره خاطرات تلخ وشيرين كه هركدومش ميتونه كلي كتاب وجزوه و......راجع بهش نوشت.
این خاطرات خوب وبد به همراه کمی از یادداشت های خودم همه وهمه یک هدف رو دنبال میکنند واون هم اینه که بخونیم و درس بگیریم...
باتشکر(حسین صمیمی)

پیوندهای روزانه
تابناک
کلمه
فریاد معلم
آموزش و پرورش کاشمر
فرهنگیان کاشمر
سپاس معلم
وزارت آموزش وپرورش
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
پیوندها
گچ وتخته سياه
دکتر رضازارع
رياضي زيباست=زندگي زيباست
معرفي روستاي کريز(حسن)
مجموعه عکس(حسن)
رهيار(محسن)
رياضيات(فائزه)
توسکا
باغدشت خيال(محمد)
چهارباغ(مجتبي)
ولی علایی
چکاوک من
یادداشتهای یک معلم
امیر
نیمکت خیس
گروه ریاضی شهرستان نجف آباد(ملیحه)
داور علایی
عارف
باباآب داد
قلم معلم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

FreeCod Fall Hafez

Best Cod Music