تبليغاتX
kooche-baqe
...دونفربا قایقی رفته بودندبه دریا که ناگهان دریا طوفانی شد . باد قایقشان را به هر طرف برد و برد تا اینکه در جزیره کوچکی متوقف شد . این دونفر کنار ساحل جزیره ایستادندو هر چه دادو بیداد کردندتا کسی به آنها کمک کند هیچ فایده ای نداشت .روزها گذشت و گذشت و آندو داخل جزیره برای خود خانه ای باچوب ساختند و برای زنده ماندن مجبور شدند که خود را با شرایط جزیره وفق بدهند.

..... یکی از روز ها که هر دو با هم به داخل جزیره رفته بودند تا برای خودشان غذاتهیه کنندهنگام شب  وقتی بر گشتند دیدند که خانه چوبی قشنگشان در آتش دارد می سوزد با نارحتی و چشمان اشکبار تا به صبح شاهد سوختن خانه شان شدند .خانه ای که برای آن زحمتها کشیده بودند...

... فردای آن روز  صبح زود صدای بوق یک کشتی خیلی بزرگ آنهارا از خواب بیدار کرد . وقتی ناخدا از کشتی پیاده شداز او پرسیدند که چطوری متوجه شدیدکه مادر این جزیره گرفتار شده ایم ؟... ناخدا در جواب گفت : مگر دیشب شما یک آتش خیلی  بزرگ روشن نکرده بودید؟ما با دیدن آتش تغییر مسیر دادیم و برای نجات شما اینجا آمدیم ....

پی نوشت :

هر اتفاق هر چند به ظاهر نا خوشایند می تونه اتفاقی بسیار شیرین در زندگی ما باشه . به شرط اینکه از زاویه دیگه ای به اون نگاه کنیم .

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/29ساعت 11:36  توسط حسين | 
آیا تاکنون از خود پرسیده اید که بین افراد ثروتمند و فقیر یا افسرده و شاد و در کل بین انسان های موفق و ناموفق چه تفاوتی وجود دارد؟
آیا می دانید چرا اکثر مردم در بیماری، فقر و گمنامی زندگی می کنند و بعضی ها قله های پیروزی را یکی پس از دیگری فتح می کنند؟
متاسفانه اکثر مردم، آنچنان در حال تلاش و تقلای جسمی، برای گذراندن امور زندگی هستند که حتی  فرصت نمی کنند به دنبال جواب این گونه سوالات بگردند و با خود بیندیشند که چرا تاکنون زندگی خوبی نداشته اند و چگونه می توانند یک زندگی عالی و موفق را برای خود ایجاد کنند.
آنها افراد موفق را خیلی خوش شانس تصور می کنند و دائم میگویند که وقتی شانس تقسیم می کردند ما خبر نداشتیم که بریم بگیریم!....یا بعضی ها دامنه را فراتر گذاشته و خدارا مقصر میدانند ... میگویند که خدا با بعضی از بنده هایش پارتی بازی کرده ...!... ما زاده فقر و بد بختی هستیم و همین طور بدبخت بایدبمیریم...!

نمی دانند که موفقیت و خوشبختی نیز مانند هر کاری در این جهان اصولی دارد و در واقع مرز بین خوشبختی و بدبختی فقط یک راز است.
پی نوشت:

تا حالا به رمز و راز خوشبختی فکر کرده اید ؟که چطوری افرادی که از ابتدای زندگی شون همش در بد بختی به سر برده اند این راز رو بگیم و نجاتشون بدیم بد بختا رو ؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/24ساعت 12:23  توسط حسين | 
... دوتا دونه بودند زیر خاک باهم حرف میزدند...

اولی می گفت : من دوست دارم ازاینجا برم . ریشه هامو توی خاک فرو کنم رطوبت رو باتمام وجود حس کنم ولذت ببرم... سر از خاک بردارم ... همه جارو ببینم ...ببینم اون بالا چه خبره ... هوای تازه رو لمس کنم . سبز بشم تاهمه منو ببیند ... بچه ها از غنچه هاو گل های من لذت ببرند...برگ هامو باز کنم و لطافت نور خورشید رو با تما م وجودم حس کنم....

دومی گفت : وای من می ترسم ... می ترسم ریشه هامو بدم توی خاک... اون جا سرده ...تاریکه ...خیلی می ترسم سبز بشم و برم بالای خاک ... میترسم عابر ها منو لگد کنند ... نور خورشید اذیتم کنه و برگهامو بسوزونه ... نه ... نه... وحشتناکه . من جایی نمی رم . همین جا جای ساکت و آرومیه... همین جا می مونم ... می مونم ... دونه دومیه موند و موند و موند.... تا اینکه یکی از مرغ هایی که با پاهاشون خاک ها روپس می زنند اومد و اونو خورد ....

اما اولی ...حالا دیگه سبز شده بود ... و داشت با هوای تازه رشد می کرد...و رشد می کرد و رشد می کرد...

پی نوشت :

به خاطر داشته باشیم که اگه میخایم نابود نشیم باید همیشه به قلب حادثه بزنیم ... دست به خطر بزنیم تا رشد کنیم...    

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/20ساعت 21:13  توسط حسين | 
کوهنوردی در شبی تاریک و برفی از کوه سقوط کرد ...و در بین زمین و آسمان طنابش به مانعی گیر کرد..و معلق ماند. در این هنگام با صدای بلند از خدا کمک طلبید.

...ندا آمد:آیا به خدا اعتماد داری؟ ...گفت آری.

ندا گفت:پس طنابت را باز کن. ...کوهنورد با ترس،طنابش را محکم تر از قبل چسبید. ....هنگام صبح،وقتی جنازه او را پیدا کردند،دیدند در یک متری زمین،یخ زده است.

پی نوشت:

۱-اگه به خدا اعتماد می کردو طنابش رو باز می کرد یک متر پایین تر روی زمین افتاده و بلند می شد و می رفت ولی...

۲-همه ما وقتی از همه جا در می مانیم به خدا پناه می بریم پس ...

به خدا اعتماد کنیم...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/15ساعت 14:34  توسط حسين | 
...درهاي اتوبوس با زور و فشار به جمعيت بسته شدند و اتوبوس حركت كرد . بعداز مدتی مسافران با دست جلوي بيني و دهانشان را می گرفتند و صداي اعتراضشان بلند شد :

كدوم بي انصافي سير خورده ؟....چرا ملاحظه نمي كنين .... اين همه آدم سوارن...

......اگه فرهنگ اتوبوس نداري سوار نشو ......

....راست ميگه .... نگه دار پيادش كن ... نگه دار...

راننده سرش را به عقب برگرداند ، خنديد و گفت :

باشه .... ولي بعدش كي رانندگي  كنه ؟!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/05ساعت 11:35  توسط حسين | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
...انتهای آبادی من محله ای است که کوچه باغ نام دارد. کوچه باغی که به قول سهراب از خواب خداسبزتراست یا به گفته یکی ازدوستان خاطرات درختانش همه تشییع جنازه مردگان است....درختانی که به رسم دوستی ازدوطرف کوچه شاخه هاشان رادرهم آمیخته ویکی شده اند..
.آری من ازاین کوچه باغ پای دردنیا نهادم....
و نام این وبلاگ راکوچه باغ نامیدم . كوچه باغ من توش خيلي چيزاداره خاطرات تلخ وشيرين كه هركدومش ميتونه كلي كتاب وجزوه و......راجع بهش نوشت.
این خاطرات خوب وبد به همراه کمی از یادداشت های خودم همه وهمه یک هدف رو دنبال میکنند واون هم اینه که بخونیم و درس بگیریم...
باتشکر(حسین صمیمی)

پیوندهای روزانه
تابناک
کلمه
فریاد معلم
آموزش و پرورش کاشمر
فرهنگیان کاشمر
سپاس معلم
وزارت آموزش وپرورش
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
پیوندها
گچ وتخته سياه
دکتر رضازارع
رياضي زيباست=زندگي زيباست
معرفي روستاي کريز(حسن)
مجموعه عکس(حسن)
رهيار(محسن)
رياضيات(فائزه)
توسکا
باغدشت خيال(محمد)
چهارباغ(مجتبي)
ولی علایی
چکاوک من
یادداشتهای یک معلم
امیر
نیمکت خیس
گروه ریاضی شهرستان نجف آباد(ملیحه)
داور علایی
عارف
باباآب داد
قلم معلم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

FreeCod Fall Hafez

Best Cod Music