تبليغاتX
kooche-baqe

...مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حياط يک تيمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعويض لاستيک بپردازد هنگامی که سرگرم اين کار بود، ماشين ديگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشين بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.مرد حيران مانده بود که چکار کند. تصميم گرفت که ماشينش را همانجارها کند و برای خريد مهره چرخ برود.
در اين حين، يکی از ديوانه ها که از پشت نرده های حياط تيمارستان نظاره گر اين ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: از ٣ چرخ ديگر ماشين، از هر کدام يک مهره بازکن و اين لاستيک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعميرگاه برسی. آن مرد اول توجهی به اين حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد ديد راست می گويد و بهتر است همين کار را بکند. پس به راهنمايی او عمل کرد و لاستيک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن ديوانه کرد و گفت: «خيلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تيمارستان انداختنت؟

ديوانه لبخندی زد و گفت: من اينجام چون ديوانه ام. ولی احمق که نيستم!

پی نوشت:

آیا تا به حال فکر کردید دیوانه با احمق چه فرقی می کنه؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/30ساعت 21:46  توسط حسين | 
...تا حالا به ترس فکر کرده اید ؟ به این که بعضی ها چرا می ترسند؟یا اصلا تا به حال ترسیده اید ؟ کاری هست که از انجام اون ترس داشته باشید؟ من فکر می کنم که  یکی ازراههای غلبه برترس انجام آن عمل ترس آور است .من عقیده دارم ازآنچه می ترسید باید به اون نزدیک بشید .اگرازآب می ترسید تا خودتان رادرآب نیندارید ترستان فرو نمی ریزد  .هیچوقت فراموش نمی کنم روزی رو که یک پسر بچه ۵یا۶ساله بودم و از رفتن به داخل آب آبگرم دهمون که حدود یک و نیم متر عمق داشت می ترسیدم. پدرم من رو از ارتفاع یکی دو متری به داخل آب انداخت و از اون روز به بعد بود که ترسم ریخت! به همین سادگی .اگراز کنفرانس دادن می ترسید تنها راه حل آن، کنفرانس دادن است باراول ممکن است دراثر ترس صدایتان بلرزد نفس کم بیاورید مثل خودم که در یک سمینار ریاضی سال ۸۲ که برای بار اولم هم بود که می خواستم جلوی سایر دانشجویان همکلاسیم و استاد یک سخنرانی بیست دقیقه ای بکنم خیس عرق شده بودم !انگار که دوش گرفته بودم! اما با این وجود دفعه بعد برایتان آسان تر خواهد بود دفعه بعد ودفعات بعدتر به مراتب آسانتر خواهد بود وبالاخره زمانی میرسد که نه تنها نمی ترسید بلکه خودتان مشتاقانه ازآن استقبال می کنید...

پی نوشت:

 ما معمولا" ازچیزی که می ترسیم دور می شویم ولی این روش، مدام برترس واضطراب وعدم اعتماد به نفس ما می افزاید پس حالایک دوسه حمله به سوی هرموضوع ترس آور....نترسید من هستم...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/24ساعت 21:14  توسط حسين | 
با سلام به همه دوستان ...

شعر قشنگی دست یکی از دوستان دیدم که خوندم جالب بود. بد ندیدم شما هم بخونین و یک فیضی برده باشین و یکم هم شاید بخندین...

دختـری با مادرش در رختخواب          درد و دل می کرد با چشمی پر ز آب
گفت مادر حالم اصلا ً خوب نیست   زندگی از بهر من مطلوب نیست
گو چه خاکی را بریزم بر سرم   روی دستت باد کردم مادرم
سن من از 26 افزون شده   دل میان سینه غرق خون شده
هیچکس مجنون این لیلي نشد   شوهری از بهر من پیدا نشد
غم میان سینه شد انباشته   بوی ترشی خانه را برداشته
مادرش چون حرف دختر را شنفت   خنده بر لب آمدش آهسته گفت
دخترم بخت تو هم وا می شود   غنچه ی عشقت شکوفا می شود
غصه ها را از وجودت دور کن   این همه شوهر یکی را تور کن
گفت دختر: مادر محبوب من   ای رفیق مهربان و خوب من
گفته ام با دوستانم بارها   من بدم می آید از این کارها
در خیابان یا میان کوچه ها   سر به زیر و با وقارم هر کجا
کی نگاهی می کنم بر یک پسر   مغز یابو خورده ام یا مغز خر؟
غیر از آن روزی که گشتم همسفر   با سعید و یاسر و ایضا ً صفر
با سه تا شان رفته بودیم سینما   بگذریم از ما بقیه ماجرا
یک سری، هم صحبت یاسر شدم   او خرم کرد، آخرش عاشق شدم
یک دو ماهی یار من بود و پرید   قلب من از عشق او خیری ندید
مصطفای حاج قلی اصغر شله   یک زمانی عاشق من شد بله
بعد هوتن یار من فرهاد بود   البته وسواسی و حساس بود
بعد از این وسواسی پر ادعا   شد رفیقم خان داداش المیرا
بعد او هم عاشق مانی شدم   بعد مانی عاشق هانی شدم
بعد هانی عاشق نادر شدم   بعد نادر عاشق ناصر شدم
مادرش آمد میان حرف او   گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو
گرچه من هم در زمان دختری   روز و شب بودم به فکر شوهری
لیک جز آنکه تو را باشد یک پدر  

دل نمی دادم به هر کس این قدر

خاک عالم بر سرت، خیلی بدی

 

 

پی نوشت:

باعرض پوزش از مخاطبین اناث.

 

واقعا ً که پــوز مـــادر را زدی!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/18ساعت 14:8  توسط حسين | 
...ميگن آدم به اميد زنده ست. یا دنیا به امیده .يعني اميده كه آدمو به جلو هل ميده.باعث تلاش و حركت ميشه.هر كس تو هر مقطع زندگيش يه اميدي داره...يه بچه هر شب كه باباش مياد خونه اميدش اينكه لابد ببرتش دردر! يا خوراکیهای خوب و اسباب بازی براش بخره. ...يكم كه بزرگتر ميشه اميد داره كه زودتر درساشو بخونه كه تابستون بشه و اونوقت حالي به هولي...........بعدا به اين اميد يه سالاي دبيرستانو ميخونه كه اون رشته اي كه دوس داره قبول شه و بره دانشگاه ...هه هه هه!دانشگاه...چه باغ دلگشايي...خلاصه همينطوري اميد داره و داره و داره تا پنجا شصت سالگي كه اميدش لابد ديدن ازدواج بچه هاشو نوه هاي گلشه!چقد رمانتيكه مگه نه؟! ...اما اميد بعضيا لا اقل در بيشتر موارد به سنگ ميخوره...........يعني در حقيقت نا اميد ميشن.مثلا يه جايي درس ميخونن كه حالشون از در و ديوارش به طرز جالبي به هم ميخوره .اما خانواده محترم بزور اصرار بر ادامه اون کار رو دارن .يا مسائلي از همين دست كه هيچ اميدي به بهبودش حتي در برنامه 40 سال توسعه هم نيست.!اما .چون هيچ آدم عاقلي تاكيد ميكنم عاقل باز هم نباید ناامید بشه.اما متاسفانه از اونجايي بعضی انسانهای خاكي فکر میکنند همه عمر به اميد عادت كرده اند اينبارم با لجاجت تمام باید اميد داشته باشند يا بهتره بگم امید رو توهمی بیشتر نمی دونند.توهم!فکر می کنند اين اميد چه آلامي به روح و جسم تحليل رفتش وارد ميكنه...........

 پی نوشت :

به قول عزیزی می گفت اگه امید نداشته باشم .... و صبر نکنم ..... چکار کنم ... چاره دیگه ای ندارم! آیا شماهم از سر ناچاری امیدوارید...یا...اصلا... ناامیدید....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/13ساعت 11:49  توسط حسين | 

 ...روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد، جایزه بزرگی خواهد داد.
هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند. پادشاه به تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دوتا از نقاشی ها علاقمند شد.
در نقاشی اول، دریاچه ای آرام با کوه های صاف و بلند بود. بالای کوه ها هم آسمان آبی با ابرهای سفید کشیده شده بود.همه چیزآرام آرام...
همه گفتند: این بهترین نقاشی صلح است. در نقاشی دوم هم کوه بود ولی کوهی ناهموار و خشن، در بالای کوه آسمانی خشمگین رعد و برق می زد و باران تندی می بارید و در پایین کوه آبشاری با آبی خروشان کشیده شده بود.
وقتی پادشاه از نزدیک به نقاشی نگاه کرد، دید که پشت آبشار روی سنگ ترک برداشته، بوته ای روییده و روی بوته هم پرنده ای لانه ساخته و روی تخم هایش آرام نشسته است. ..

پادشاه نقاشی دوم را انتخاب کرد.
همه اعتراض کردند ولی پادشاه گفت: صلح در جایی که مشکل و سختی ای نیست، معنی ندارد. صلح واقعی وقتی است که قلب شما با وجود همه مشکلات آرام و مطمئن است. این معنی واقعی صلح است...

پی نوشت:

آیاماهم می تونیم مانند همون پرنده که توی اون همه سروصدا روی تخماش آرام نشسته در اوج همه مشکلات آرام آرام به زندگی ادامه بدیم؟


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/08ساعت 17:58  توسط حسين | 
پدر باراك، يعني حسين اوباما پس از طي دوران مدرسه و دانشگاه، تابعيت ايراني-آمريكايي بدست آورده با يك دختر مسيحي ازدواج كرده و سپس به اصرار خانواده همسر خود به ناچار مذهب اسلامي-مسيحي اختيار مي كند اما از انتخاب اسم اسلامي يا ايراني براي فرزند خود منع مي شود. به همين خاطر با انتخاب نام "باراك" كه در حقيقت همان لفظ فارسي برك است، و انتقال نام مياني و نام خانوادگي "حسين اوباما" براي پسرش به هويت خود روي فرزندش ادامه مي دهد.


تازه ترين تحقيقات تاريخي نشان داده است كه باراك اوباما ايراني است.
ايتارتاس گزارش داد كه تحقيقات تازه يك تيم تحقيقات تاريخي بر روي اصل و نسب باراك حسين اوباما نشان داده است كه او يك ايراني الاصل است. به گزارش آسوشيتدنيوز دكتر اندي واسهول از موسسه تحقيقات تاريخي دانشگاه معتبر ام آي تي آمريكا اعلام كرده است كه مطابق تحقيقات تيم وي، باراك حسين اوباما ذاتا از اهالي جنوب ايران وشيعه است.

بر اساس اين تحقيقات، خاندان اوباما در حقيقت همان خاندان معروف اُوباماي بوشهر هستند كه در دوران قاجاريه جلاي وطن كرده و طي چند نسل به آمريكا رسيده اند. جد بزرگ اوباما، مير حسن خان اوبامايي كه از ميرآب هاي معروف بوشهر بوده و به همين خاطر اُوباما (يعني "آب با ما" مي باشد) پس از يك نزاع خونين با سقاباشي ناصرالدين شاه قاجار از بوشهر فرار كرده به سرحدات عثماني مي رود. وي ابتدا در حلبچه به عنوان تاجر زردچوبه فعاليت كرده و پس از ارتقا در تجارتش به عنوان تاجر زعفران به شهر حلب (در سوريه كنوني) مي رود. مقارن با ايام مشروطه مير حسن خان در حلب فوت نموده و پسر وي علي اصغر اوباما ، به خاطر ضديت اهالي عثماني با شيعيان ايراني خانواده را به سمت طرابلس مي كوچاند.

خاندان اوباما در آنجا به تجارت تنباكو مشغول مي شوند اما پس از ممنوعيت استعمال قليان در آن جا، دسته دسته شده و به جاهاي ديگر مهاجرت مي كنند. در اين ايام كه اندكي قبل از جنگ دوم جهاني بوده پدر بزرگ حسين به همراه خانواده اش جنوب غربي آفريقا مهاجرت مي كنند. وي در آنجا براي امرار معاش از پشم شتران پارچه درست مي كرده و به اسم ايراني "برك" (barak) به فروش مي رسانده كه پس از پايان جنگ جهاني به شدت مورد استقبال قرار گرفته و به همين خاطر از طرف معاون شهردار واشينگتن دي سي به لس آنجلس دعوت مي شود.

وي پس از ورود به خاك آمريكا به همراه خانواده اش در تگزاس رحل اقامت مي افكند و به توليد و تجارت برك (در گويش آمريكايي "باراك") مي پردازد. اما پس از چندي به خاطر ممنوعيت واردات شتر و پشمش به آمريكا ورشكست شده و بناچار فرزندانش را به مدرسه مي فرستد.
پدر باراك، يعني حسين اوباما پس از طي دوران مدرسه و دانشگاه، تابعيت ايراني-آمريكايي بدست آورده با يك دختر مسيحي ازدواج كرده و سپس به اصرار خانواده همسر خود به ناچار مذهب اسلامي-مسيحي اختيار مي كند اما از انتخاب اسم اسلامي يا ايراني براي فرزند خود منع مي شود. به همين خاطر با انتخاب نام "باراك" كه در حقيقت همان لفظ فارسي برك است، و انتقال نام مياني و نام خانوادگي "حسين اوباما" براي پسرش به هويت خود روي فرزندش ادامه مي دهد.

بنا براين گزارش، افشاي اين امر مي تواند دردسر بزرگي براي آينده سياسي اوباما در آمريكا و ايران باشد.

همچنين به گزارش خبرنگار آي طنز نيور، دكتر انوشيروان كيهاني زاده ضمن قابل قبول دانستن اين فرضيه گفت: از آنجائيكه ثابت شده است تمام آدم هاي مهم در دنيا اصالت ايراني دارند اينجانب از ابتدا به ايراني بودن اوباما مشكوك بودم.
تا كنون اوباما از درك و اظهار نظر مدعيات اين تاريخ نگاران معذور بوده است.

در همين رابطه:

عكسي از ياراك حسين اوباما در كنار خاندان پدري خود در بوشهر

تصوير خانه خاندان اوباما در بوشهر

منبع:http://valimaral.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/04ساعت 13:6  توسط حسين | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
...انتهای آبادی من محله ای است که کوچه باغ نام دارد. کوچه باغی که به قول سهراب از خواب خداسبزتراست یا به گفته یکی ازدوستان خاطرات درختانش همه تشییع جنازه مردگان است....درختانی که به رسم دوستی ازدوطرف کوچه شاخه هاشان رادرهم آمیخته ویکی شده اند..
.آری من ازاین کوچه باغ پای دردنیا نهادم....
و نام این وبلاگ راکوچه باغ نامیدم . كوچه باغ من توش خيلي چيزاداره خاطرات تلخ وشيرين كه هركدومش ميتونه كلي كتاب وجزوه و......راجع بهش نوشت.
این خاطرات خوب وبد به همراه کمی از یادداشت های خودم همه وهمه یک هدف رو دنبال میکنند واون هم اینه که بخونیم و درس بگیریم...
باتشکر(حسین صمیمی)

پیوندهای روزانه
تابناک
کلمه
فریاد معلم
آموزش و پرورش کاشمر
فرهنگیان کاشمر
سپاس معلم
وزارت آموزش وپرورش
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
پیوندها
گچ وتخته سياه
دکتر رضازارع
رياضي زيباست=زندگي زيباست
معرفي روستاي کريز(حسن)
مجموعه عکس(حسن)
رهيار(محسن)
رياضيات(فائزه)
توسکا
باغدشت خيال(محمد)
چهارباغ(مجتبي)
ولی علایی
چکاوک من
یادداشتهای یک معلم
امیر
نیمکت خیس
گروه ریاضی شهرستان نجف آباد(ملیحه)
داور علایی
عارف
باباآب داد
قلم معلم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

FreeCod Fall Hafez

Best Cod Music