تبليغاتX
kooche-baqe
... پرنده بر شانه های انسان نشست.انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت: اما من که درخت نیستم.تو نمی توانی روی شانه های من آشیانه بسازی. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها وانسانها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و این به نظرش بزرگ ترین اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید. پرنده گفت :نمی دانی توی آسمان چقدر جایت خالی است.ا نسان دیگر نخندید. انگار ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد .چیزی كه نمی دانست چیست!! شاید یک آبی دور ، یك اوج دوست داشتنی. پرنده گفت :غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است.درست است كه پرواز برای یك پرنده ضروری است اما اگر تمرین نكند ،فراموشش می شود. پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا چشمش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آنگاه خدا بر شانه های كوچك انسان دست گذاشت و گفت: یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم بال هایت را كجا گذاشتتی؟ انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس كرد . آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و آرام گریست...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/30ساعت 16:23  توسط حسين | 
روزي امام حسن و امام حسين‏«ع‏»به حضور پيامبر رسيدند،در حالي که جبرئيل هم‏نزد رسول خدا بود.اين دو عزيز،جبرئيل را به‏«دحيه کلبي‏» تشبيه کرده و دور او مي‏چرخيدند. جبرئيل هم چيزي در دست داشت و اشاره مي‏کرد. ديدند که در دست‏ جبرئيل يک سيب،يک گلابي و يک انار است.آنها را به‏«حسنين‏»داد. آن دو خوشحال‏شدند و با شتاب نزد پيامبر دويدند.پيامبر آنها را گرفت و بوييد و فرمود:ببريد نزد پدر ومادرتان. آن دو نيز چنان کردند. ميوه‏ها را نخوردند تا آنکه پيامبر«ص‏»هم نزد آنان رفت وهمگي از آنها خوردند،ولي هر چه مي‏خوردند،ميوه‏ها باز باقي بود.تا آنکه پيامبر از دنيارفت. امام حسين‏«ع‏»نقل مي‏کند که در ايام حيات مادرمان فاطمه‏«ع‏»تغييري در ميوه‏هاپيش نيامد،تا آنکه فاطمه از دنيا رفت،انار ناپديد شد و سيب و گلابي مانده بود.با شهادت‏ علي‏«ع‏»گلابي هم ناپديد شد و سيب به همان حالت باقي ماند. امام حسن‏«ع‏»مسموم وشهيد شد و سيب همچنان باقي بود تا روزي که(در کربلا)آب را به روي ما بستند.من‏هر گاه تشنه مي‏شدم آن را مي‏بوييدم،سوز عطش من تسکين مي‏يافت.چون تشنگي‏ام‏شدت يافت،بر آن دندان زدم و ديگر يقين به مرگ پيدا کرده بودم.

امام سجاد«ع‏»مي‏فرمايد:اين سخن را پدرم يک ساعت قبل از شهادتش فرمود.چون‏شهيد شد، بوي سيب در قتلگاه به مشام مي‏رسيد.دنبال آن گشتيم و اثري از سيب نبود،ولي بوي آن پس از حسين‏«ع‏»باقي بود.قبر حسين را زيارت کردم و ديدم بوي آن سيب‏از قبر او به مشام مي‏رسد.پس هر يک از شيعيان ما که زيارت مي‏کنند،اگر بخواهند آن را بشنوند،هنگام سحر در پي زيارت بروند،که اگر مخلص باشند،بوي آن سيب را استشمام‏ مي‏کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/26ساعت 8:24  توسط حسين | 

روزي گدايي به ديدن صوفي درويشي رفت و ديد که او بر روي تشکي مخملين در ميان چادري زيبا که طنابهايش به گل ميخ هاي طلايي گره خورده اند،نشسته است. گدا وقتي اينها را ديد فرياد کشيد:اين چه وضعي است؟ درويش محترم من تعريف هاي زيادي از زهد و وارستگي شما شنيده‌ام اما با ديدن اين همه تجملات در اطراف شما،کاملا سرخورده شدم.
درويش خنده‌اي کرد و گفت من آماده‌ام تا تمامي اينها را ترک کنم و با تو همراه شوم. با گفتن اين حرف درويش بلند شد و به دنبال گدا راه افتاد. او حتي درنگ هم نکرد تا دمپائي‌هايش را به پا کند!
بعد ازمدت کوتاهي ،گدا اظهار ناراحتي کرد و گفت:من کاسه گداييم را در چادر تو جا گذاشته‌ام. من بدون کاسه گدايي چه کنم؟ لطفا کمي صبر کن تا من بروم و آنرا بياورم.
صوفي خنديد و گفت: دوست من، گل ميخ هاي طلاي چادر من در زمين فرو رفته‌اند، نه در دل من، اما کاسه گدايي تو هنوز تو را تعقيب مي‌کند.

پی  نوشت:

در دنيا بودن وابستگي نيست، وابستگي، حضور دنيا در ذهن است و وقتي دنيا در ذهن ناپديد مي‌شود اين را وارستگي گويند.بیاییم وارسته باشیم نه وابسته...!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/20ساعت 20:37  توسط حسين | 
  سلامی دوباره به اهالی حرف دل ...
سلام سوگند جان ان شا الله حاجت شما و اهالی حرف دل و همه ی شیعیان بر آورده شود .خداوند به حق صاحب عزای این ماه گرفتاری همه را رفع کند.
امشب می خوام بعد خواندن نماز وزیارت آقا امام حسین حرف دل همه ی حرف دلی هارو بهش بگم چرا که خودش گفت بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را ...
میدونم اون قدر دلم سیاهه اون قدر کوله بار گناهام سنگینه که حرف دلم با لا بالاها نمیره ولی این رو هم می دونم خدایی دارم که اون قدر بزرگه اون قدر بخشنده است که خودش هوای همه مون رو داره
خدایا کی رو به جز تو دارم به گستردگی فضل توبه بخشایش تو امید دارم ای امید قلب نا امیدم.
التماس دعا از همگی دوستان خواهش میکنم به حق شهدای کربلا و دلای پاکتون و عزادای های صاف و ساده تون همه را دعا کنید تا رستگار شوند... 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/16ساعت 19:33  توسط حسين | 

 بعضی از آدمها رو باید کامل شناخت ... اینا آدمهایی هستند که دلت میخواد بحث های صمیمی تر باهاشون داشته باشی ... این ها یا آدم هایی هستند از جنس خودت و یا آدم هایی هستند که پتانسیل بالایی برای بحث دارن، یعنی کسانی اند که میشه ساعت ها باهاشون حرف زد و از صمیمیت و صداقت بین حرفاشون لذت برد.

بعضی از آدم ها رو اصلا نباید شناخت. هیچ طوری نمیشه باهاشون بحث کرد، یعنی بشناسی هم فایده نداره، اکثر این طور آدم ها راه بحث کردن رو می بندند، بهتره هیچ نوع بحث صمیمی و یا غیرصمیمی باهاشون نکنی، این طور آدم ها فقط بین خودشون راحتند و عموماً ارتباطشون با دنیای بیرون از خودشون خیلی ناچیزه، از این جور آدمها با حفظ حریم، باید فاصله لازم رو رعایت کرد ...

اما بعضی از آدمها رو از یه حدی بیشتر نشناسی بهتره، هر چه قدر که بیشتر می شناسی شون، بیشتر اون تصورات ذهنیت در مورد اون ها بهم می ریزه. برای این جور آدم ها بهتره محدوده بذاری، فراتر از اون محدوده شناخت نری، چون اگه بری در درجه اول خودت سرخورده میشی، بهتره بذاری اون تصوری که میخوان ارایه بدن، همون باشن ... اگه بیشتر بشناسی، بیشتر سعی کنی معماهای اون آدم رو حل کنی، وقتی در نهایت می خوای پازل شخصیتی این آدم رو کنار هم بذاری، موجود عجیبی از کار در می آد که نمی دونی چطوری باهاش تا کنی؟ این جور آدم ها فقط به درد بحث های معمولی و غیرصمیمی میخورن، مثلاً آدمی که اطلاعات علمی اش توی یک زمینه خاص و یا اطلاعات سیاسی یا سینمایی اش خوبه و برای بحث های این طوری مفید هست.

پی نوشت:

قبل از ایجاد هر نوع رابطه ای با یک نفر بهتره که خوب اونو بشناسیم تا بعداً کمتر دچار اشتباه بشیم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/11ساعت 20:28  توسط حسين | 

...يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب، دعايي را هم زمزمه ميكرد.
نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردي و ساحل طلايى انداخت و گفت:  خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى؟ ناگاه، ابرى سياه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى درگرفت و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت: چه آرزويى دارى اى بنده محبوب من؟مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت:  اى خداى كريم! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !! از جانب خداى متعال ندا آمد كه: اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم خواهش ترا برآورده كنم، اما، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است؟ هيچ ميدانى كه بايد ته اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود؟ من همه اينها را مى توانم انجام بدهم، اما آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى؟ مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت: اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم! ميشود بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟صدايي از جانب باريتعالى آمد كه: اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى، دو بانده باشد يا چهار بانده ؟؟!!

پی نوشت:

به نظر شما اصلا میشه یا نه.......؟جایی که احساس بر منطق غلبه میکنه!میشه اون احساس رو درک بکنیم و.... یا نه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/08ساعت 8:37  توسط حسين | 
سلام

... پشت چراغ قرمز واستاده بودم و منتظر بودم تا زودتر چراغ سبز بشه و ماشین حرکت کنه آخه به شدت خسته بودم. یه لحظه نگاهم با کودکی که با مادرش از بین هیاهوی ماشینها باعجله رد میشد گره خورد درحالی که دستش تو دست مادرش بود  و لی نگاهش درحالی که پر ازخنده بود و با تمام وجودش برای کسی دست تکون میداد و من ادامه نگاه اون رو گرفتم و دیدم کنار جدول خیابون یه زن کولی نشسته که یه بچه تقریبا یکساله تو بغلشه و این بچه هم همه وجودش سراسر شادی وهیجانه و داره لبخند میزنه.

...میتونم بگم دیگه خستگی از یادم رفته بود غرق در لذت یکرنگی این دو تا بچه شده بود طوری که هنوزم یاد آوریش برام شیرین وانرژی بخشه.بدون هیچ دغدغه ای اینقدر زیبا میشه همدیگرو دوست داشته باشیم وهمجنس وهمرنگ بشیم.اونا بدون توجه به ظاهرشون که خیلی زیاد تفاوت داشت شایدپول لباسی که بچه اولی به تنش بود اندازه چند  روز پولی بود که اون زن کولی باید براش خیلی چیزها رو تحمل کنه و دم نزنه تا بتونه شکم خودش و بقیه خانوادشو سیر کنه اما اون دوتا بچه فارغ از هرفکری شادمانه باهم دوستی رو رقم  میزدند.

پی نوشت:

 کاش میشد همیشه مثل این بچه ها باشیم و هر روز بنابر نیازمون رنگ عوض نکنیم.

وکاش طعم شیرین یکرنگی رو تو وجودمون همیشگی کنیم.

وکاش تو زندگیمون مثل حلقه های تو درتوی زنجیری باشیم که هیچ وقت همدیگرو تنها نمیزارن.

وکاش......................................

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/03ساعت 17:39  توسط حسين | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
...انتهای آبادی من محله ای است که کوچه باغ نام دارد. کوچه باغی که به قول سهراب از خواب خداسبزتراست یا به گفته یکی ازدوستان خاطرات درختانش همه تشییع جنازه مردگان است....درختانی که به رسم دوستی ازدوطرف کوچه شاخه هاشان رادرهم آمیخته ویکی شده اند..
.آری من ازاین کوچه باغ پای دردنیا نهادم....
و نام این وبلاگ راکوچه باغ نامیدم . كوچه باغ من توش خيلي چيزاداره خاطرات تلخ وشيرين كه هركدومش ميتونه كلي كتاب وجزوه و......راجع بهش نوشت.
این خاطرات خوب وبد به همراه کمی از یادداشت های خودم همه وهمه یک هدف رو دنبال میکنند واون هم اینه که بخونیم و درس بگیریم...
باتشکر(حسین صمیمی)

پیوندهای روزانه
تابناک
کلمه
فریاد معلم
آموزش و پرورش کاشمر
فرهنگیان کاشمر
سپاس معلم
وزارت آموزش وپرورش
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
پیوندها
گچ وتخته سياه
دکتر رضازارع
رياضي زيباست=زندگي زيباست
معرفي روستاي کريز(حسن)
مجموعه عکس(حسن)
رهيار(محسن)
رياضيات(فائزه)
توسکا
باغدشت خيال(محمد)
چهارباغ(مجتبي)
ولی علایی
چکاوک من
یادداشتهای یک معلم
امیر
نیمکت خیس
گروه ریاضی شهرستان نجف آباد(ملیحه)
داور علایی
عارف
باباآب داد
قلم معلم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

FreeCod Fall Hafez

Best Cod Music