تبليغاتX
kooche-baqe
...انگار تا یه منا سبتی پیش نیاد ما آدما نمی فهمیم زمان چقدر زود می گذره!انگار همین دیروز بود...شب یلدا که می شد از کوچیک و بزرگ همه خونه ی مادر جمع می شدیم و می نشستیم دور هم و با کلی شادی وبگو بخند شب رو سپری میکردیم......

اون وقت ما هم بیش تر از پیش منتظر می موندیم  تا همه برسن و دلمون خوش بود که همه دور همیم و هیچ دل نگرونی نداریم...

امشب هم شب یلداست...چراغ خونه ی مادر دیگه خاموش شده!بزرگترا پیر و فرسوده و کوچیکتر ها  بزرگتر و پر غمتر شدن!...هر کسی تو خلوت خونه ی خودش نشسته و کم کم دور هم نشستناو چراغونیها  هم داره به یک رسم قدیمی تبدیل میشه ...

...ولی باز هم چیزی عوض نشده!باز هم هممون خدایمون رو هنوز داریم ... وبه همون بزرگی وعظمتش قسمش میدیم و باز هم تو خلوت دلمون دعا می کنیم که حداقل دلای ماآدما رو بیشتر به همدیگه نزدیک بکنه...و باز هم یکسال انتظار تا شب یلدای دیگه تا به بهانه ی یک دقیقه ی طولانی!!! تا مگه خدا بخاد واین دلها نزدیک بشن و یلدای آینده رو مانند قدیم دور هم بشینیم دور هم و... و سعی کنیم یه طور دیگه به خودمون و زندگیمون و مفهومش نگاه کنیم وسرنوشتمون رو از بین لحظه لحظه های قشنگش  بیرون بکشیم!!!

یلداتون مبارک و لحظه هاتون شاد باشه

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/30ساعت 15:12  توسط حسين | 
...زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه‌اى که دامادهايش به او دارند را ارزيابى کند.يکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت.دامادش فوراً شيرجه رفت توى آب و او را نجات داد.فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکينگ خانه داماد بود و روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! ...از طرف مادر زنت»

...مادرزن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توى آب وجان  مادرزن را نجات داد.داماد دوم هم فرداى آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! ...از طرف مادر زنت»...

...نوبت به داماد آخرى رسيد.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.امّا داماد از جايش تکان نخورد.او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را به خطر بياندازم.
همين طور ايستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح يک ماشين بى‌ام‌و کورسى آخرين مدل جلوى پارکينگ خانه داماد سوم پارک شده بود که روى شيشه‌اش نوشته بود: "متشکرم! ...از طرف پدر زنت ...!"

پی نوشت:

راستش رو بگید شما از کدوم نوع دامادها هستید؟شیرجه میزنید ...؟...

.. یا می ایستید تماشامیکنید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/27ساعت 14:15  توسط حسين | 
... امروز من داشتم با خودم فکر می کردم که بعضی وقتاخیلی راحت میشه سر دیگران را کلاه گذاشت !طوریکه حتی آب هم از آب تکون نخوره.ولی

آنجا که پای خود در میان باشه قضیه خیلی فرق میکنه.فایده ای نداره نمی تونی ادای آدمای مهربون

رودر بیاری.نمی تونی دنبال نقطه ضعف بگردی تا سر طرف کلاه حسابی بذاری . این جا پای خود در

میان است. همان خودی که تو فکر می کنی از او میدانی ولی هیچ نمی دانی...

این جا هر فریب ودروغی باعث نابودی خود می شه. اون موقعه که باید فکر کنی  کی هستی و

دنبال چی می گردی؟کلاه سر دیگران میذاریم . سر دوستان . غریبه ها وهرکسی که گیر بیاریم ...  اون هم بعضی وقتا خیلی ناشیانه از نوع روستاییش کلا ه میذاریم سر رفقا...!

بیچاره ....

تو حریف خودت نیستی. مواظب باش !  داری سر خودت کلاه میذاری .تو نباید سر خودت کلاه بگذاری....مواظب باش.!

پی نوشت:

اگه کلاه روستایی سردیگران بذاریم باید حواسمون هم باشه که داریم سربه سرخدا میذاریم . خداهم اگه  شوخیش بگیره واز اون نوع شوخیهای روستاییش که قبلا عرض کرده بودم نثارمون بکنه که دیگه واویلاست...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/23ساعت 21:40  توسط حسين | 

کوه ها باز رنگ شدند

هزار تا رنگ

باز ابرها آمدند

چه خوبه که بعد یک سال بالاخره آمدند

باز بد جوری دلم هوای کوه رو کرده

بد جوری هوای بارون رو کرده

دویدن زیر بارون

خیس شدن پی در پی

باز خیلی دلم هوای این رو کرده که راه بروم

زیر درخت های سپیدار

و خش خش برگ ها من رو باز یاد هزار تا خاطره بندازه...

یاد سالها قبل

همین روزها

که ۴تایی رفته بودیم کوه

کوه های کنار آن چشمه

همان چشمه شاداب(تبلکی)

همه چیز یه جور دیگه بود

حالا از آن سه تا فقط ۲ تا مون مونده

هر کی رفته به راه خودش

اما هنوز۴تامون تو یه عکس باهمیم

هنوز هیچی نتونسته ما۴ تا رو از پشت آن کوه تکون بده

بعضی وقتا دلم می خواست ...

می شد ...

همیشه ....

با هم بودیم.

باز آتش روشن می کردیم...

باز شعر می خواندیم..

باز...

........

چه زود همه چیز تمام شد.

چه زود...................................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/19ساعت 14:39  توسط حسين | 

...پسرک، پدربزرگش را تماشا می کرد که داشت نامه ای می نوشت. بالاخره پرسید: ماجرای کارهای خودمان را می نویسید، دربارۀ من می نویسید؟...
پدربزرگ از نوشتن دست کشید، لبخند زد و به نوه اش گفت: درست است، دربارۀ تو می نویسم. میخواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی!
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید: اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام!

پدر بزرگش گفت:
- بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی. در این مداد پنج خاصت است که اگر به دستشان بیاوری تمام عمرت با دنیا به آرامش میرسی.

خاصیت اول: می توانی کارهای بزرگ کنی، اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست، خداست. او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

خاصیت دوم: گاهی باید از آنچه می نویسی، دست بکشی و از مدادتراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد. اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود. پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

خاصیت سوم: مداد، همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک خطا، کار بدی نیست؛ در واقع برای این که خودت را در مسیر درست نگه داری، مهم است.

خاصیت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است؟

و سرانجام، پنجمین خاصیت مداد: همیشه اثری از خود به جای می گذارد. بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی بر جای می گذارد؛ پس سعی کن نسبت به هر کاری که می کنی هشیار باشی و بدانی چه می کنی.
پی نوشت:
از مداد درس یگیریم...
+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/16ساعت 19:58  توسط حسين | 

...یک روز کارمند اداره پست به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد ..متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود ...نامه ای به خدا !...

...با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :خدای عزیزم بیوه زنی ۸۳ ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن…
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان ۹۶ دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند…
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !...
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی…
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند …!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/14ساعت 13:5  توسط حسين | 

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود...
نوبت به او رسید: « دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟»
گفت: « میخواهم به دیگران یاد بدهم.»
پذیرفته شد....
چشمانش را بست...
چشمهایش را که باز کرد خود را درختی در یک جنگل بزرگ دید....!
با خود گفت: « حتما اشتباهی رخ داده!... من که این را نخواسته بودم.»

سالها گذشت....
روزی داغی اره را بر روی کمر خود احساس کرد...
با خود گفت: « و این چنین عمر به پایان رسید و من بهره خود را از زندگی نگرفتم.»
با فریاد غمباری سقوط کرد...

با صدایی غریب که از روی تنش بلند می شد به هوش آمد...
حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود...!

پی نوشت:

همیشه به خدا اعتماد داریم، اما همین که خواسته مون اجابت نمیشه
دیگه خدا رو بنده نیستیم...
غافل از اینکه خدا انقدر دوستمون داره که آروم آروم   داره اون چیز رو بهمون میده
اما ما باورمون نیست...
زمانی که ظرفیت چیزی رو پیدا کنیم یقینا خدا هم اونو  بهمون میده...
این تاخیر هم برا اینه که ظرفیته توی وجودمون شکل بگیره...
اما بازم باور نداریم.!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/11ساعت 13:0  توسط حسين | 

سه کارورز شیطان در دوزخ قرار بود که به همراه استاد خود جهت کارورزی و کسب تجربه عملی به روی زمین بیایند. استاد دوره کارآموزی از آنها سوال میکند که برای فریب و اغفال مردم از چه فنونی استفاده خواهند کرد؟
شیطانک اولی میگوید: من فکر میکنم از شیوه کلاسیکی بهره خواهم جست، به این معنی که به مردم خواهم گفت: خدایی در کار نیست، پس گناه را به تندباد بسپارید و از زندگی لذت ببرید...
شیطانک دومی گفت: من فکر می کنم که به مردم خواهم گفت که جهنمی در کار نیست، پس گناه را به تندباد بسپارید و از زندگی لذت ببرید...
شیطانک سومی گفت: من فکر میکنم از شیوه عوامانه تری استفاده خواهم کرد. من به مردم خواهم گفت: جای عجله و شتاب نیست، فرصت برای توبه و آنچه مایلید به دست آورید بسیار است، پس گناه را به تندباد بسپارید و از زندگی لذت ببرید...

سوال مهم اینجاست:
ما اخیرا به کدامین شیطانک گوش سپرده ایم؟
انجام چه کاری را در زندگی به تعویق انداخته ایم؟

پی نوشت:
قدر فرصت های امروزمان را بدانیم و به یاد داشته باشیم امروز همان فردایی است که دیروز منتظرش بودیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/06ساعت 18:25  توسط حسين | 
...خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.
قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.
خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نگذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!
خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی نیست.
آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.
قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیفتد و تو او را از دست دهی.
خانم گفت؛ مشکلی نیست. من زیباترینم، شخص دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.
بعدازآن گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.
خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. ..پس ثروتمند شد.
آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.
خانم گفت؛ می خواهم فقط به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم! ...

پی نوشت:
 خانم ها خیلی باهوش هستند. هرگز باهاشون درگیر نشیم...!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/02ساعت 21:33  توسط حسين | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
...انتهای آبادی من محله ای است که کوچه باغ نام دارد. کوچه باغی که به قول سهراب از خواب خداسبزتراست یا به گفته یکی ازدوستان خاطرات درختانش همه تشییع جنازه مردگان است....درختانی که به رسم دوستی ازدوطرف کوچه شاخه هاشان رادرهم آمیخته ویکی شده اند..
.آری من ازاین کوچه باغ پای دردنیا نهادم....
و نام این وبلاگ راکوچه باغ نامیدم . كوچه باغ من توش خيلي چيزاداره خاطرات تلخ وشيرين كه هركدومش ميتونه كلي كتاب وجزوه و......راجع بهش نوشت.
این خاطرات خوب وبد به همراه کمی از یادداشت های خودم همه وهمه یک هدف رو دنبال میکنند واون هم اینه که بخونیم و درس بگیریم...
باتشکر(حسین صمیمی)

پیوندهای روزانه
تابناک
کلمه
فریاد معلم
آموزش و پرورش کاشمر
فرهنگیان کاشمر
سپاس معلم
وزارت آموزش وپرورش
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
پیوندها
گچ وتخته سياه
دکتر رضازارع
رياضي زيباست=زندگي زيباست
معرفي روستاي کريز(حسن)
مجموعه عکس(حسن)
رهيار(محسن)
رياضيات(فائزه)
توسکا
باغدشت خيال(محمد)
چهارباغ(مجتبي)
ولی علایی
چکاوک من
یادداشتهای یک معلم
امیر
نیمکت خیس
گروه ریاضی شهرستان نجف آباد(ملیحه)
داور علایی
عارف
باباآب داد
قلم معلم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

FreeCod Fall Hafez

Best Cod Music