تبليغاتX
kooche-baqe
روزی شیطانی به شیطان دیگر گفت:" به آن مرد مقدس متواضع نگاه کن که در جاده راه می رود ، در این فکرم که به سراغش بروم  و  روحش را در اختیار گیرم."

رفیقش گفت :"به حرفت گوش نمی دهد ، او تنها به چیزهای مقدس می اندیشد..."

اما شیطان به همان روش مشتاق و متعصب همیشگی اش ، خود را به شکل ملک مقرب جبراییل در آورد و در برابر مرد ظاهر شده گفت:" آمده ام به تو کمک کنم."

مرد مقدس گفت:"باید  مرا با شخص دیگری اشتباه گرفته باشی چون من در زندگی کاری نکرده ام که سزاوار توجه یک فرشته باشم ! "

...و به راه خود ادامه داد ، بی آنکه هرگز بداند از چه خطری گریخته است.

                                                                                 (برگرفته از کتاب مکتوب اثر کوئلیو)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/28ساعت 13:52  توسط حسين | 
...هممون تابه حال اين جمله رو زياد شنيديم که ميگن "دروغگو دشمن خدايه!"... اما واقعا چرامااينقدردروغ ميگيم . بيشتر ما در محاوره هاي معمولي مون اينقدر دروغ ميگيم که ديگه دروغ گفتن برامون  يه چيزطبيعي شده . به جاي اينکه دروغ گفتن برامون سخت باشه راست گفتن سخت تر شده. اماهرگز فکر نکرديم که از اين دروغ چي عايدمون ميشه . البته بعضي ازدروغ ها يک منفعت شخصي به همراه داره . بعضي هاهم که به قول معروف مصلحتيه! که اکثر دروغ هامون رو غالبا با اين برچسب مصلحتي براي توجيه دروغمون به کار مي بريم.اما بعضي دروغ هاهم کاملا بي دليل و بي علته . نميدونم براتون پيش اومده که از اين دروغهابگين يا بشنوين يانه؟ يک نمونش همين چند روز پيش داخل شهر جلو در امامزاده "سيد حمزه"(ع) به موبايل يکي از دوستان تماس گرفتم که يه حالي ازش بپرسم . بعداز حال واحوال و چاق سلامتي گفتم چکارميکني؟ کجايي؟ گفت من جاده مشهدم .دارم ميرم مشهد . گفتم مگه چي شده ؟ گفت هيچي همينطوري . ميرم يه دوري بزنم ويه زيارتيو ... 

... بگذريم وقتي رفتم داخل صحن امامزاده ديدم بايکي از دوستاش داره قدم ميزنه!!!!! خيلي تعجب کرديد مگه نه؟ من  هم داشتم شاخ درمياوردم ولي راستشو بخاين ديگه صداشو هم درنياوردم .

پي نوشت:

اگه باور داشته باشيم که به کسي که دروغ ميگيم هرلحظه ممکنه سر برسه يا همين الان داره مارو نظاره ميکنه آيا بازم اين کارو مي کنيم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/22ساعت 20:42  توسط حسين | 

در افسانه ها آمده ، روزی که خدا جهان را آفرید ، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فرا

خواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند.

یکی از فرشتگان به پروردگار گفت : خداوندا ! آن را در زیر زمین مدفون کن...

فرشته دیگری گفت : آن را در زیر دریاها قرار بده...

و سومی گفت : راز زندگی را در کوهها قرار بده ...

ولی خداوند فرمود : اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم ، فقط تعداد کمی از بندگانم

قادر خواهند بود آن را دربیابند ، در حالیکه من می خواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم

باشد.

در این هنگام یکی از فرشتگان گفت : فهمیدم کجا ، ای خدای مهربان ، راز زندگی را در قلب

بندگانت قرار بده ، زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون

خودش نگاه کند.

و خداوند این فکر را پسندید.

پی نوشت:

راززندگی در قلبمان نهفته است. به درون خودمان رجوع کنیم تاآن رادریابیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/19ساعت 20:7  توسط حسين | 

...مواظب باش اهل زرنگ بازی  نباشی .منظور از زرنگ بازی اینه که بخوای میونبر بزنی  . تا حالا کسی رو ندیدم که بخواد زرنگ بازی بکنه و ...البته  بعدشم میگن یارو خل بود ونفهمید...!
می دونید ، هر کی که زرنگ بازی می کنه در واقع بیشتر از همه سر خودش رو شیره می ماله ... یه جوری می خواد بقیه رو بپیچونه اما اول از همه خودش به طرز خارق العاده ای پیچیده میشه که حتی خودش هم نمی فهمه !
این یه قانونه ...!
...دیدید بعضی رفقا رو که می خان زرنگ بازی در بیارن . دقیقا همونجایی که می خوان زرنگ بازی در بیارن و سر مردم رو شیره بمالن ، جایی هست که خودشون رو لو میدن . سوراخ تورشون اون تیکه اش خیلی درشته ... اینه که خراب میکنن .باید یکم تورهاشون رو ظریف تر ببافن ... مگه نه؟ 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/13ساعت 13:6  توسط حسين | 

گاهی وقتا خدا با آدم شوخی می‌کنه. دیروز کارت ملی‌های‌مان را جایی جا گذاشتم. شانسی فهمیدم. شانسی پیدا شد. شوخی بامزه‌ای بود. هر وقت از روی جوی آب می پرم با خودم فکر می‌کنم اگر پایم رو چند سانتی‌متر این طرف‌تر بگذارم ممکن است مخم بیاد توی دهنم! آخه خدا گاهی شوخی روستایی می‌کنه. مثل عمه‌ یکی از بچه هاکه تصادف کرد و علیل شد و همان روز مغازه‌شوهرش سوخت و دار و ندارشان به باد رفت.

...خوب، خیلی اتفاق‌ها می‌تواند شوخی باشد. شوخی‌هایی که زندگی عادی را به یک رویا تبدیل کند. خدا گاهی وقت‌ها شوخی می‌کند اما فکر کنم هر وقت شوخی می‌کند می‌گوید: ببین خودت شروع کردی! شاید ما خیلی شوخی روستایی می کنیم. و این که او این کار را نمی‌کند به گمانم به حساب آمار و احتمال نیست. نمی‌خواهد شوخی کند. و لابد وقتی شوخی می‌کند ...واویلا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/07ساعت 21:6  توسط حسين | 
در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند. 
 سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد.

 هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم! 

پی نوشت:

همیشه نباید موانع را دور بزنیم. گاهی برخورد با یک مانع و کنار زدن آن ممکن است سکوی پیشرفت مان گردد.
                                                          

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/04ساعت 10:41  توسط حسين | 

بوقلموني،گاوي بديد و بگفت:

 در آرزوي پروازم اما چگونه؟ ، ندانم...

گاو پاسخ داد:

ا گر ز تپاله من بخوري قدرت بر بالهايت او فتد و پرواز كني.

بوقلمون بخورد،ناگاه پرید و بر شاخي نشست ...

تيراندازي ماهر، بوقلمون را بر درخت بديد ،

تيري بر آن نگون بخت بينداخت و هلاكش نمود.

پی نوشت:

با خوردن هر گندی شاید به بالا رسی  لیک در بالا نمانی 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/01ساعت 13:59  توسط حسين | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
...انتهای آبادی من محله ای است که کوچه باغ نام دارد. کوچه باغی که به قول سهراب از خواب خداسبزتراست یا به گفته یکی ازدوستان خاطرات درختانش همه تشییع جنازه مردگان است....درختانی که به رسم دوستی ازدوطرف کوچه شاخه هاشان رادرهم آمیخته ویکی شده اند..
.آری من ازاین کوچه باغ پای دردنیا نهادم....
و نام این وبلاگ راکوچه باغ نامیدم . كوچه باغ من توش خيلي چيزاداره خاطرات تلخ وشيرين كه هركدومش ميتونه كلي كتاب وجزوه و......راجع بهش نوشت.
این خاطرات خوب وبد به همراه کمی از یادداشت های خودم همه وهمه یک هدف رو دنبال میکنند واون هم اینه که بخونیم و درس بگیریم...
باتشکر(حسین صمیمی)

پیوندهای روزانه
تابناک
کلمه
فریاد معلم
آموزش و پرورش کاشمر
فرهنگیان کاشمر
سپاس معلم
وزارت آموزش وپرورش
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
پیوندها
گچ وتخته سياه
دکتر رضازارع
رياضي زيباست=زندگي زيباست
معرفي روستاي کريز(حسن)
مجموعه عکس(حسن)
رهيار(محسن)
رياضيات(فائزه)
توسکا
باغدشت خيال(محمد)
چهارباغ(مجتبي)
ولی علایی
چکاوک من
یادداشتهای یک معلم
امیر
نیمکت خیس
گروه ریاضی شهرستان نجف آباد(ملیحه)
داور علایی
عارف
باباآب داد
قلم معلم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

FreeCod Fall Hafez

Best Cod Music