تبليغاتX
kooche-baqe

دوستی می گفت:

وقتی ازدواج می کنی ، تا مدت ها می گن، چرا بچه دار نمی شی؟! ... بچه خیلی خوبه ...و قتشه دیگه ...بجمبین دیر نشه... بعد از این که اولی به دنیا آمد و از آب و گل گذشت و سه چهار ساله شد ، خواهند گفت ، یکی کمه! ... به اولی خیلی سخت می گذره! ... حیفه به خدا! ... اگر دو تا باشن ، با هم بزرگ میشن! ... تنها نمی مانن! ... و چیزای دیگه ای از این قبیل! ... بعد از این که دومی به دنیا آمد و چند سالی گذشت و پای دومی هم به مدرسه باز شد و به سال سوم و چهارم مدرسه رسید  و دیگه خیالتون راحت شد ، میرن زیر پوستتان که الان دو تا آوردی ، سومی را هم بیار تا دو تا خواهر بشن و یا دو تا برادر! ... اگر هم دو تا اولی ، هر دو پسر یا دختر بودند ، میگن ، دختر خوبه و یا پسر! ... یا میگن ، این دو تا که بزرگ شدند ، چهار روز دیگه میرن دانشگاه و سر زندگی خودشون و شما می مونیدتنها! ... حیفه! ... پیر می شید و دیگه فرصت نخواهید داشت! ... حوصله نمی کنین بچه بزرگ کنین! ... تا الان فرصت دارید ، بجنبید! ... و مشابهات! ...

 خلاصه ، وقتی که سومی به دنیا آمد و آب ها از آسیاب افتاد ، میگن ، هر چه سوادشون بیشتر می شه ، الاغ تر میشن!!! ... با این همه درسی که خوندن و کلاسی که میذارن ، خجالت نمی کشن ، سه تا بچه آوردن؟!!

 پی نوشت:

امان از حرف مردم.

  
+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/26ساعت 20:46  توسط حسين | 

...زماني در شهر باستاني افكار دو مرد دانشمند زندگي مي كردند كه با هم بد بودند و دانش يكديگر را به چيزي نمي گرفتند.زيرا كه يكي وجود خدايان را انكار مي كرد و ديگري به آنها اعتقاد داشت...

يك روز آن دو مرد يكديگر را در بازار ديدند و در ميان پيروان خود درباره وجود يا عدم وجود خدايان به جروبحث پرداختند و پس از چند ساعت جدل از هم جدا شدند...

آن شب منكر خدايان به معبد رفت و در برابر محراب خود را به خاك انداخت و التماس خدايان كرد كه گمراهي گذشته او را ببخشند...

در همان ساعت آن دانشمند ديگر آن كه به خدايان اعتقاد داشت كتابهاي مقدس خود را سوزاند،زيرا كه اعتقادش را از دست داده بود!!!!!....

پی نوشت:

۱-ماامروزی هاهم غالبا اینگونه ایم. ازاعتقادمان دفاع می کنیم ولی تاثیر هم می پذیریم.

۲-میدونم که امکان درج نظر وجود نداره ولی اشکال نداره اگه نظرتون ارسال نشد با تکان دادن سر نوشته هارو تایید کنین تامگه بلاگفا خجالت بکشه....!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/20ساعت 20:43  توسط حسين | 

یک شب زمستونی قشنگ خوب خدا بود و هوا، سرد و برفی. هوووووی چقدر هم سرده.. وای ی .......

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش را از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.

-           آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد. پسرک با چشم‌های خوشحال واشک آلودش و با صدای لرزان پرسید:

-          شما خدا هستید؟

-           نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

-           آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/17ساعت 14:9  توسط حسين | 
مراسم گراميداشت روز جهاني معلم امروز 14 مهرماه برگزار مي شود.
به گزارش ايلنا، اعضاي تشكل صنفي معلمان 14 مهرماه از ساعت 14 الي 16 با حضور در مقابل ساختمان وزارت آموزش و پرورش با دادن گل و شيريني اين روز را گرامي مي دارند.
همچنين اعضاي تشكل صنفي معلمان به مناسبت اين روز بيانه اي صادر كرده اند.
در اين بيانيه آمده است: همانگونه كه مي دانيد،‌ يكي از مظاهر پيشرفت هر جامعه اي،‌ وجود نهادهاي مستقل از دولت است كه وظيفه آنها علاوه بر نظارت و نقد عملكرد دولت ها،‌‏ جلوگيري از فساد ناشي از تمركز قدرت و تعديل خواسته ها و انتظارات مختلف مردم و متناسب كردن اين گونه انتظارات با واقعيت هاست.
اين بيانيه خاطر نشان مي كند:‌ كانون صنفي معلمان ايران كه در طي حيات خود ثابت نموده دفاع از حقوق فرهنگيان را با نگرش يك راهبرد آگاهانه و نه يك تاكتيك زودگذر از مسيرهاي گوناگون دنبال مي كند اعلام مي دارد طبق قول رئيس فراكسيون فرهنگيان در ديدار اعضاي شوراي هماهنگي "نظام پرداخت هماهنگ تا 15 آذر عملاً‌ اجرا خواهد شد".


+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/14ساعت 10:4  توسط حسين | 
پیرمردی تنها درروستازندگی می‌کرد. او می‌خواست مزرعه سیب زمینی‌اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می‌توانست به او کمک کند در زندان بود .پیرمرد نامه‌ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .من نمی‌خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده‌ام. من می‌دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می‌زدی" .دوستدار تو پدر".

 روز بعدپیرمرد این تلگراف رااز پسرش دریافت کرد : پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده‌ام. 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران و افسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه‌ای پیدا کنند.
 
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می‌خواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی‌هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می‌توانستم برایت انجام بدهم.
پی نوشت:

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر ما از اعماق قلبمان تصمیم به انجام کاری بگیریم می‌توانیم آن را انجام بدهیم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/11ساعت 16:46  توسط حسين | 

عيد فطر برهمه دوستان مبارک.

 اميدوارم شادباشيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/09ساعت 23:27  توسط حسين | 
روزي مردي به سفر مي رود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه مي شود که هتل به کامپيوتر مجهز است .
تصميم مي گيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مي نويسد اما در تايپ آدرس دچار اشتباه مي شود و بدون اينکه متوجه شود نامه را مي فرستد .
در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا آشنايان داشته باشد به سراغ کامپيوتر مي رود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش مي کند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش مي رود و مادرش را نقش برزمين مي بيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:

گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم .

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش آنها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا میاد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/08ساعت 22:51  توسط حسين | 
 سلام دوستان من دوست عزیز و هممیزی دوران راهنمایی وابتداییم شعری زیبا رو برای یاران دبستانی مون سروده که ازبس لذت بردم حیفم اومد که اینجا قرارش ندم ... پس بااجازه دوست عزیزم محمد...(متخلص به آصف)

 آن همه سرسبزي خاك وطن يادش بخير                رفتن و گشتن به صحرا و دمن يادش بخير

آن زمان كه مردمان در كوه هاي صخره اي                با تبر يا داس ها دردامنه هيزم زدن يادش بخير

با تمام كودكان بي ريا در كوچه هاي زندگي         تيله بازي ها و دعواها به همراه حسن يادش بخير

موقع تحصيل هم ميزي من نامش حسين              خش خشاي روي برف وجمله آفات بدن يادش بخير

آن معلم نازنين روحاني شيرين  سخن                  دور انگشتاش مي چرخيدآن زنجير خفن يادش بخير

آن علي حاجي كه مي زد با پلخمانش به قصد        هر پرنده بلبلي يا كه زاغان  و زغن يادش بخير

آن حسن قربان علي عباس و ديگر بچه ها            مخفي مي كردند گنجشكان به زير پيرهن يادش بخير

بچه هاي مدرسه مان در تمام طول سال               با اداها مي زدند آسيب بر آن لال پيرزن يادش بخير

آصفا كمترزدورانت بگو ودردهانت پنبه كن               با چه لذت در خوشي ها زيستن يادش بخير.......

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/06ساعت 19:23  توسط حسين | 
یکی بود... یکی نبود . یه آدمی بود که دلش می خواست زندگی رو خیلی خوب بشناسه . از موقعی که بچه بود همش در مورد زندگی و معناش فکر می کرد . همون وقتها , یه دفتر خرید و شروع کرد به نوشتن در مورد زندگی... نوشتن جمله های ناب ...
زندگی صحنه یک تئاتر است .
زندگی خواب و خیالی بیش نیست .
زندگی مقطع کوتاهی از حیات ماست .
زندگی ترکیبی از شادیها و غمهاست . گاهی شادیها غلبه میکنند و گاهی غمها ...
زندگی تکرار روزمره وقایع برای تک تک انسانهاست .
زندگی زیباست ...
زندگی چیزی غیر از سالهایی اجباری برای گذران دوران محکومیت انسان نیست .
و ......
سالها گذشت . آدم قصه ما دفتر اولشو خیلی وقت پیش تموم کرده بود و بعدش دفترهای دیگه ای رو سیاه کرده بود . ده تا , صد تا , هزار تا . یه روز حس کرد عمرش به آخر رسیده . دستهاش میلرزید و قلبش تند میزد . هنوز خیلی چیزها مونده بود که باید در مورد زندگی مینوشت , اما دیگه مجالی نبود . آخرین دفترشو برداشت و در آخرین صفحه اش نوشت :
زندگی چیست؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/04ساعت 14:11  توسط حسين | 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/01ساعت 23:32  توسط حسين | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
...انتهای آبادی من محله ای است که کوچه باغ نام دارد. کوچه باغی که به قول سهراب از خواب خداسبزتراست یا به گفته یکی ازدوستان خاطرات درختانش همه تشییع جنازه مردگان است....درختانی که به رسم دوستی ازدوطرف کوچه شاخه هاشان رادرهم آمیخته ویکی شده اند..
.آری من ازاین کوچه باغ پای دردنیا نهادم....
و نام این وبلاگ راکوچه باغ نامیدم . كوچه باغ من توش خيلي چيزاداره خاطرات تلخ وشيرين كه هركدومش ميتونه كلي كتاب وجزوه و......راجع بهش نوشت.
این خاطرات خوب وبد به همراه کمی از یادداشت های خودم همه وهمه یک هدف رو دنبال میکنند واون هم اینه که بخونیم و درس بگیریم...
باتشکر(حسین صمیمی)

پیوندهای روزانه
تابناک
کلمه
فریاد معلم
آموزش و پرورش کاشمر
فرهنگیان کاشمر
سپاس معلم
وزارت آموزش وپرورش
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
پیوندها
گچ وتخته سياه
دکتر رضازارع
رياضي زيباست=زندگي زيباست
معرفي روستاي کريز(حسن)
مجموعه عکس(حسن)
رهيار(محسن)
رياضيات(فائزه)
توسکا
باغدشت خيال(محمد)
چهارباغ(مجتبي)
ولی علایی
چکاوک من
یادداشتهای یک معلم
امیر
نیمکت خیس
گروه ریاضی شهرستان نجف آباد(ملیحه)
داور علایی
عارف
باباآب داد
قلم معلم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

FreeCod Fall Hafez

Best Cod Music