تبليغاتX
kooche-baqe

...فردا روز اول مهراست . روز بعدشم مدرسه ها باز ميشود. اما نمي دانم چرا امسال مثل سالهاي ديگه اشتياق چنداني براي بازگشايي مدارس ندارم .واقعيتش اينه که بعداز 13سال سابقه کار امسال رو به لطف سياست هاي دولت خدمتگذاربايدباوجوداينکه مدارس داره باز ميشه هنوز بلاتکليف باشيم.

    .... خيلي بيراه نگفته ام اگر بگم که احمدي نژاد مرد اول نوآوري وشکوفايي اون هم از نوع عجيب و غريبش در کشور است . يکي از نوآوري هاي شگفت انگيزيش همين سياست طرح تجميع مدارس بودکه به وزارت آموزش وپرورش ودر راس آن علي احمدي ديکته کرد . علي احمدي هم که پس از نابود کردن پيام نور باراي ضعيف مجلس جنازه آموزش وپرورش روتحويل گرفته ومشغول آزمايش وخطا روي اين جنازه قبل از کفن ودفنش است به سرعت مشغول اجراي اين طرح يا قانون شبه برره اي شده است.

بايک حساب سرانگشتي  مي فهميم که ازيک طرف حدودايک هفتم معلم ها مازاد هستند که بايد يا مربي پرورشي يا مربي بهداشت در مدارس شوند.وازآن طرف کلاسهاي 20نفري تبديل به 35 نفرو بيشتر شده اند که کاهش بازدهي وافت تحصيلي دانش آموزان اين کلاسها در آينده کاملا قابل پيش بيني است. اما هدف ازاين طرح فقط صرفه جويي در بودجه آموزش وپرورش از طريق حذف اضافه کارمعلمان است اما به چه قيمتي خدامي داند. همچنين  بايددر نظر داشته باشيم که در نهايت هم باز بيشترين زيان را همين دانش آموزان بي گناه متحمل ميشوند که اين هم از برکات سياست هاي عجيب وغريب اين مرد(؟)عدالت محور!مي باشدکه به قول عزيزي مي گفت اين رييس جمهور يک عذاب الهي بود که برملت ايران نازل شده و الان هم اين چند ماه باقي مانده رو بايد آب دهن مون رو قورت کنيم وبديم پايين . نفستمون هم درنياد.

پي نوشت:

دوستان عزيز عنايت دارند که حقير هيچ موقع پست هايم رنگ وبوي سياسي نداشته و اين يکي رو هم تحت فشار رواني واز اونجايي که مخاطبين دوست داشتني اين وب ناچيز غالبا همکاران فرهنگي يا عزيزان دانش آموزو فرهيختگان ارجمند مي باشند اين جمع رو خودماني تلقي کرده و به قول معروف عقده دل راباز نمودم . امید که عزیزان این حرفا رو به عنوان درددل پذیراباشندو حقیر رو متهم به چپی وراستی بودن ننمایند!
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 7:39  توسط حسين | 
باز هم رمضانی دیگر وشب قدری دیگر ازراه میرسد...

به راستی ماازشب قدر چه می دانیم ...می دانیم که شب زنده داری یا به قول عامیانه احیاداری ثواب زیادی دارد...اماآیا در این شب ماهستیم که بیداریم یا این شب قدر است که ما را بیدارنگه می دارد؟ آیا دراین شب جسم بیدار، ما را به مقصود می رساند یا آنکه بیداری جان باید تا راه نمایان گردد؟

چشم سر را باید بیدار داشت تا چشم جان بیداری و بینایی یابد ، دل از بندها برهد و پرده ها از دید گان فرو افتد . آیا درتمام لیالی قدری که ما سپری کرده ایم این فرآیند ، این بینایی برما حاصل شده است؟ و ما چه زیانکاریم اگر از شب قدر تنها بیداری چشم نصیبمان شود و راهی به ورای آن ، بر اقلیم جان نیابیم...

و با این همه بازهم  ما از شب قدر چه می دانیم ؟که چقدر بزرگ است ؟  

بی تردید ، دانستن ، فهمیدن ، ایمان آوردن و چشم جان گشودن و دل صافی یافتن ، رزق های پاک خداوندند.

.... امید که در شبی چنین بزرگ ازاین نعم بی بهره نمانیم.

پی نوشت :

التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/29ساعت 16:37  توسط حسين | 
روزي که من پادراين دنيا گذاشتم يکي از روزهاي آخرشهريوريااوايل مهرماه بود که البته به طور دقيق خودم هم نمي دانم. درشناسنامه من 28شهريورسال 1355قيد شده است ولي تقريبا ميشود گفت که اين تاريخ دقيق نيست چراکه درروستاييکه من متولد شدم يعني کريزوشايد هم در بيشترمناطق ديگر کشوررسم براين بودکه تاريخ تولد شناسنامه نوزاد راقبل  از اول مهرمينوشتند تابراي ثبت نام درمدرسه دچار مشکل نشود.اين نوعي آينده نگري بودکه بيشترپدران انجام ميدادند واحتمالا پدرمن نيز.  چرا که هروقت ازاو يامادرم تاريخ دقيق تولدم را پرسيدم گردو غبار زمانه ذهنشان راشسته بودوفقط براساس نوع کارهاي کشاورزيشان به ياد مي آوردندکه مثلا فلان پسرشان درفصل گندم درو يافلان دخترشان زمان برداشت زردآلو ها به دنياآمده است ومن نيز طبق اين نوع تاريخ برداري وبراساس ذهنيات مادرم هنگام برداشت به-خربزه –هندوانه ها که همان نيمه مهرماه مي باشد متولد شده ام

در ۲۸شهریور ۷۹هم باهمسرم ازدواج نمودم که حاصل این ازدواج دو پسرمی باشد.

به همین بهانه ازآنجایی که بشر همواره به دنبال تنوع وتغییرات است  بهتر دیدم که کوچه باغ را یک خانه تکانی کوچک نمایم .قالبش وتنظیماتش رو تغییراتی دادم تابلکه حال وهوایی نیز عوض کرده باشم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/28ساعت 15:19  توسط حسين | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/28ساعت 15:5  توسط حسين | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/28ساعت 15:4  توسط حسين | 
كفتاری شامگاهان، بر كناره رودخانه نيل تمساحی ديد و هر كدام برابر هم ايستادند و به هم درود و سلام گفتند.

كفتار سخن آغاز کرد و گفت: روزگارت را چگونه می گذرانی ؟

تمساح پاسخ داد: بدترين ايام را سپری می كنم. گاه برای سختی و رنجم گريه سر می دهم و آفريدگانی كه پيرامون من هستند به من می گويند:

" اين اشک ها چيزی جز اشک تمساح نيست ."

اين تعبير و تلقی به حدی آزرده و زخمناكم می كند كه هرگز قابل توصيف نيست.

."

كفتار همان هنگام به وی گفت: درباره ی رنج ها و سختی هايت خوب دادِ سخن در می دهي، اما لحظه ای نيز درباره من انديشه كن.

من به زيبايی جهان، شگفتی ها، شاهكار ها و معجزه های بديعش به دقت نظاره می كنم و چنان خنده سر می دهم كه حكايت از شادمانی نابی دارد كه دلم را آكنده می كند و خورشيد را به تبسم وا می دارد، حال آن كه مردمان می گويند:

" اين خنده ها چيزی جز خنده ی كفتار نيست

پی نوشت:

گاهی اوقات هم اشک تمساح ریختن یا خنده کفتار سردادن بد نیست.!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت 16:35  توسط حسين | 
...روزی سنگ تراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميكرد، از نزديكي خانه بازرگاني رد ميشد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد با خود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است!

... و آرزو كرد كه او هم مانند بازرگان باشد.
در يك لحظه، به فرمان خدا او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد! تا مدت ها فكر ميكرد كه ازهمه قدرتمندتر است. تا اين كه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بارزگانان.
مرد با خودش فكر كرد : كاش من هم يك حاكم بودم، آن وقت از همه قوي تر ميشدم!
در همان لحظه ، او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود، مردم همه به او تعظيم ميكردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است .
او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند.
پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است، و آرزو كرد كه تبديل به ابري بزرگ شود و آنچنان شد.
كمي نگذشته بود كه بادي آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد. ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد، ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت. با خود گفت كه قوي ترين چيز در دنيا، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.
...همان طور كه با غرور ايستاده بود، ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خورد ميشود. نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است...!

پی نوشت:

قدر موقعیت هامون رو بدونیم.
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/24ساعت 22:58  توسط حسين | 
...."احسنت....

وبلاگ خیلی زیبایی داری....

خیلی قشنگ بود....     چقدر عالی بود....

ممنون که سرزدی...                    ممنون از اومدنت...

ممنون از حضور سبزت....

آپم بیا.......                 بروزم و منتظر......

بیا تو تا بهت بگم..."

این جملات رو ما بعضی وقتا که میخاییم مثلا بریم ویه سری به وب دوستان بزنیم و خودشیرینی کنیم وبه قول معروف یه چیزی هم گفته باشیم  ...بدون اینکه یه کلمه از نوشته های وبلاگ رو بخونیم  مینویسیم و غالبا با چند تا گل وشکلک هم ملاتش رو زیادمی کنیم. اما آیا به نظر شما اسم این رو میشه  گفت نظر؟!... یعنی نظر دادن درمورد نوشته اینه؟...

ما دوستان عزیز،اگه میخایم نظر بدیم خوبه که مطلب رو اگه وقت داریم بخونیم وهرچی در اولین لحظه به ذهنمون رسیدوبرداشت کردیم برای مدیریت وبلاگ بنویسیم.. نه مثل جملات بالا که گاهی اوقات شاید نویسنده مطلب اون رو نوعی توهین به خودش هم تلقی کنه... 

بعدشم توقع داریم که دوستان بیان و تمام نوشته مارو بخونن به قول دوست عزیزم محسن ییه نظر کارشناسانه بلندبالا برامون بذارن...

خوبه که کمی به خود بیا ییم درارتباط های مجازی مون با دوستان تجدید نظری داشته باشیم...

پی نوشت :

۱-  هر چی برای خودت نمی پسندی برای دیگران هم نپسند.

۲-جسارتی به دوستان نشه . این حرفارو به خودم زدم ...

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/22ساعت 14:33  توسط حسين | 

.........یکی یکبار برایم افسانه ای را تعریف کرد. طرحی از یک اسطوره باستانی عبری که حاکی از آفرینش و حضور زن دیگری همراه با آدم و پیش از حوا، به نام لیلیث یا لیلا بود. 

"گویا روزی آدم به خدا شکایت می برد که لیلا، با آنکه جفت من است، با من همراهی نمی کند و نمی پذیرد که تو مرا به هیئت خود آفریده ای. من فرشته محبوب توام و او باید از من اطاعت کند.

 خدا لیلا را فرا می خواند و از او می پرسد که ماجرا چیست. لیلا هم که فرشته-زنی بوده دانا و شاد و آزاد، به خدا می گوید که فرقی میان خود و آدم نمی بیند.

خدا لیلا را به جرم این پاسخگویی و نافرمانی از بهشت می راند و به زمین تبعید می کند. با اینحال، دو چیز را در سرنوشت او ابدی می سازد؛ تنهایی و عمر جاودان.

لیلا ساکن گوشه سرسبزی از خاک می شود و خدا هم حوا را، زنی پارسا و فرمانبردار، از دنده چپ آدم خلق می کند تا آدم بی جفت نماند. باقی ماجرای آدم و حوا و نسلشان را می دانیم، اما لیلا پس از تبعید آدم و حوا به زمین، به حکم خدا بخشوده می شود و می تواند به بهشت برگردد. با این همه، او هرازگاهی به زمین می آید، با مردی که بتواند به چشمانش چشم بدوزد؛  عشق می بازد، از او آبستن می شود و دختری می زاید و بعد ناپدید می شود.

پی نوشت:

دختران لیلا نیز مانند خود اویند؛ مغرور  تشنه و شاداب ، مستقل و تنها، با یک جفت پرستوی بی آرام در چشمها........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/20ساعت 13:26  توسط حسين | 

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يک شاخه درخت بالاي رودخانه بود، تبرش توی رودخانه افتاد. وقتي در حال گريه كردن بود، فرشته ای آمد و ازاو پرسيد: چرا گريه مي كني؟ هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده است. فرشته رفت و با يک تبر طلايي برگشت.
"
آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد: " نه" فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يک تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يک تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد: بله.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد . هيزم شكن هم خوشحال روانه خانه شد.

يک روز وقتي داشت با زنش كنار رودخانه راه مي رفت زنش توي آب افتاد. هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم آمد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟ آه فرشته، زنم توي آب افتاده است. "
فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اين است؟ هيزم شكن فرياد زد: بله!
فرشته عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامردي است"
هيزم شكن جواب داد : آه، فرشته من مرا ببخش. سوء تفاهم شده. مي داني، اگه به جنيفر لوپز "نه" مي گفتم تو مي رفتي و با كاترين زتاجونز مي آمدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم، تو مي رفتي و با زن خودم مي آمدي و من هم مي گفتم بله. آنوقت تو هر سه تا را به من مي دادي. اما فرشته، من يک آدم فقيرهستم و توانايي نگهداري سه تا زن را ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم بله.

پی نوشت:

 هر وقت  یک مرد دروغ ميگوید به خاطر يک دليل شرافتمندانه و مفيداست.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/16ساعت 21:16  توسط حسين | 

مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟
او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كردو از سمت ديگري عبور كرد
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا بروتا به بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد.كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد
.

پی نوشت :

 اگه وقت کنم به دوستان یه سر می زنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/13ساعت 21:39  توسط حسين | 

می گن ماه رمضان، ماه گشایش درهای رحمت الهی به روی بندگانه  اما نمی دونم چرا هنوز فرصت نکرده ایم درهای دلمون رو به روی اون بگشاییم؟

می گن ماه رمضان، ماه مهمانی خداست اما نمی دونم چرا هنوز برای این مهمانی بزرگ برنامه ریزی نکرده ایم؟

مسجدا رو غبارروبی می کنیم غافل از این که غبارروبی دلامون بسی واجب تره...

ساعت های کاری مون رودر این ماه کم می کنیم تا بیشتر به عبادت! بپردازیم در حالی که حتی خوابیدن روزه دار در این ماه عبادته چه برسه به کار کردن.

هر چه فکر می کنم می بینم شهرمون هم هنوز حال و هوای ماه رمضان رو نداره، فقط تبلیغات سریال های ماه رمضان شروع شده که اون هم انسان رو یاد همه چی می اندازه جز معنویت فراوان این ماه!

هنوز قرآن هامون رو هم بیرون نیاورده ایم که مثل همون رسم همیشگی یه ختم قرآن در این ماه داشته باشیم و بعد اون را ببندیم و بگذاریم تا سال بعد... ماه رمضانی دیگر... آیا باشیم یا نباشیم؟؟؟

و مسجد محله مان که اصولا سالی سه چهار بار، اون هم در شب های قدر (اگر بشه) سری به اونجا می زنیم و درد دل و راز و نیازی و تمام!

نمی دانم....

دلم برای نوای "ربّنا"ی ماه رمضان تنگ شده است...

خدا رو شکر!... لااقل وبلاگم حال و هوای رمضان گرفت.

خدایا! قبول کن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/10ساعت 12:50  توسط حسين | 
نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود،به کارفرمایش گفت که می خواهد ساختن

خانه را کنار بگذارد و از زندگی بی دغدغه در کنار خانواده اش لذت ببرد...

کارفرما وقتی دیدکه کارگرش می خواهد کار را ترک کند ناراحت شد.    او از نجار پیر خواست که به

عنوان آخرین کار،فقط یک خانه دیگر بسازد.نجار پیر قبول کرد اما کاملا مشخص بود که دلش

به این کار راضی نیست.او برای ساختن این خانه از مصالح خیلی نامرغوب استفاده کرد و با

بی حوصلگی به ساختن خانه ادامه داد...

وقتی کار ساختن خانه به پایان رسید،کارفرما برای وارسی خانه آمدسپس کلید را به نجار داد

و گفت:«این خانه متعلق به توست.این هدیه ای است از طرف من برای تو»...

نجار شوکه شده بود.مایه تاسف بود!...اگر می دانست که دارد خانه ای برای خودش میسازد

مسلما کارش را به بهترین صورت انجام می داد....

یادمون باشه که همیشه فقط برای خودمون بهترین رو نخواهیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/06ساعت 22:51  توسط حسين | 
دوستان عزیز...تصور کنید که در یک روز آفتابی گرم و فرح بخش رانندگی میکنید... حس بگیرید...
حالاهمه شیشه ها ی خودرو باز هستند . چراغ راهنمایی قرمز میشه...
خودروها در اطراف شما ترمز میکنند . کسی در خودروی کناری شما خم میشه...
و یه بسته زباله را از خودروی خود بر می داره و ته مانده های پفک ، چیپس ،
جعبه سیگار ، قوطی کنسرو را از شیشه به داخل خودرو شما پرتاب میکنه... حالا اگه خوب توی حس رفته اید بگید که اون لحظه...
چه میکنید؟؟؟
فکر میکنم عصبانی میشوید . کیسه آشغال رو بر میدارید و اون را به درون خودروی خودش می اندازید و با لحنی خشمگین به او می گین:
"چرا این کار روکردی؟" ...شاید چند فحش آبدار هم نصیبش کنید...!

بگذریم ...
ما هرگز دوست نداریم دیگران زباله هایشان را به درون خودروی ما بیندازند ،
اما به آنها اجازه میدهیم زباله های فکرشان را ، افکار منفی ، آیه های یاس ،
ناامیدی ها ، ترس و بیم هایشان را به ذهن ما سرازیر کنند . چرا؟؟؟
!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/03ساعت 22:49  توسط حسين | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
...انتهای آبادی من محله ای است که کوچه باغ نام دارد. کوچه باغی که به قول سهراب از خواب خداسبزتراست یا به گفته یکی ازدوستان خاطرات درختانش همه تشییع جنازه مردگان است....درختانی که به رسم دوستی ازدوطرف کوچه شاخه هاشان رادرهم آمیخته ویکی شده اند..
.آری من ازاین کوچه باغ پای دردنیا نهادم....
و نام این وبلاگ راکوچه باغ نامیدم . كوچه باغ من توش خيلي چيزاداره خاطرات تلخ وشيرين كه هركدومش ميتونه كلي كتاب وجزوه و......راجع بهش نوشت.
این خاطرات خوب وبد به همراه کمی از یادداشت های خودم همه وهمه یک هدف رو دنبال میکنند واون هم اینه که بخونیم و درس بگیریم...
باتشکر(حسین صمیمی)

پیوندهای روزانه
تابناک
کلمه
فریاد معلم
آموزش و پرورش کاشمر
فرهنگیان کاشمر
سپاس معلم
وزارت آموزش وپرورش
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
پیوندها
گچ وتخته سياه
دکتر رضازارع
رياضي زيباست=زندگي زيباست
معرفي روستاي کريز(حسن)
مجموعه عکس(حسن)
رهيار(محسن)
رياضيات(فائزه)
توسکا
باغدشت خيال(محمد)
چهارباغ(مجتبي)
ولی علایی
چکاوک من
یادداشتهای یک معلم
امیر
نیمکت خیس
گروه ریاضی شهرستان نجف آباد(ملیحه)
داور علایی
عارف
باباآب داد
قلم معلم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

FreeCod Fall Hafez

Best Cod Music