![]() |
![]() |
|
|
گاهی به تنهايی مي نشينی. انگار تنهايی به تو ياد ميده چگونه ادامه پيدا کنی . چطور همه چيزهايي رو که بايد از خاطر ببری فراموش کنی و دوباره وقتی به آيينه نگاه ميکنی به يک آدمي که تازه متولد شده بخندی وتبريک بگی.
تنهايی يه فرصته آدمايی که دائما خودشون رو در شلوغی شهر و خاطره و حرف و دويدنهای به هر طرف گم ميکنند اين فرصت را از خودشون ميگيرند. تنهايی يک نشانه است نشانه ای از بلوغ آدمايی که ميدونند بخش بزرگی از روح آدم هميشه تنهاست. تنهايی گاهی يک بهانه است .بهانه ای برای رهاشدن از روزها و لحظه های تکراری و بی هيچ خاطره ای نو و خوش و شيرين. تنهايی گاهی هم قاب سکوت آدمی است که خودش رو در يک لحظه به ديوار ميخکوب کرده . شايد براي مدتی از زمين خدا آويزون باشه. تنهايی گاهی برای به ياد آوردن يادهايی است که آدم دوستشون داشته و اينقدر مشغول بوده که کم کم داشته فراموششون ميکرده .......... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/05/31ساعت 22:29 توسط حسين |
|
|
داری با نفس کشیدنت در این دنیا از تولدت تا مرگت خط می نویسی . مشق می نویسی. بعضی روزها چرک نویسند . بعضی روزها روز امتحان. شاید همه روزها امتحانند. کدام معلم درست حسابیه که یک روز از شاگردانش غافل باشه؟ شاید شاگردان لوسی کنند .بی مزگی راه بی اندازند .تنبلی کنند. اما معلم که اینکار رونمی کنه! چه نوشته ای تا کنون؟ ادبیات نوشتارت چه بوده ؟ کدام کتاب را خونده ای که از آن امتحان باید می دادی؟ آیا کتابی که می خوانی همان کتابی است که باید از آن امتحان بدی؟ داری کتاب می خونی . حفظ می کنی .کلی هم زحمت می کشی. وای آن روز که بفهمی فردا امتحان رياضي بوده و تو فارسي خوندی!!! وای آنروز که بفهمی که امروز روز کاشت و داشت بوده و تو فقط فکر برداشت بودی!!! وای آنروز... ... وای آنروز... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/05/27ساعت 23:14 توسط حسين |
|
|
امسال هم مثل سالهای دیگه و قتی ماه داره به زیبایی بی حد خود نزدیک می شه همه خیابونا و کوچه ها آذین بندی شدند تا بگن که تولد بهترین نجات دهنده انسان در راهه.....
از همه جا خبر می رسه که برای آمدن روز تولدت همه خوشحالند و پایکوبی می کنند اما...اما تولد شما کجا و ظهورتان کجا.... باز هم ماه از تمام شب های سال زیباتر شده و تا ۳ شب دیگر به زیباترین حد خود می رسد تا آمدن یوسف فاطمه را نوید دهد تا بگوید که زیباروی بسیار فراتر از او در راه است ولی... ولی چرا ما او را نمی بینیم؟...آیا فقط اینکه هرسال کوچه ها و خیابانها رو آذین بندی کنیم او می آید....؟ آیا انتظار کشیدن به زیبا شدن ظاهری است؟ به گفتن اللهم عجل لولیک الفرج است یا به گفتن یا مهدی ادرکنی؟ نه. هیچ کدام. ما باید درون قلبمان را برای او آراسته کنیم .باید ایمانمان را در انتظارش آراسته کنیم. ما باید زندگیمان را عوض کنیم .البته همه اینها در صورتی است که عاشقتان باشیم مگه نه اینکه افرادی هستند که شما را انکار می کنند. مگه نه افرادی هستند که برای سیاست در پناه شما هستند و مگه نه افرادی که برای به مسخره گرفتن شیعیان به شما توهین می کنند ؟.... درانتظارشماکه همانا چهاردهمین ماه تابان معصوم هستیدفقط به رسم ادب می گویم تولدت مبارک مهدی جان... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/05/24ساعت 12:7 توسط حسين |
|
|
سلام دوستان . بله میگن از هر چی که درباره اش صحبت کنی برات پیش میاد. اگه توی ذهنت باشه ممکنه درچند روزآینده یه اتفاق ناخوشایند برات پیش بیاد آنقدر به اون موضوع فکر می کنی تا اینکه بالاخره سرت میادو برعکس اگه فکر کنی که درآینده ای نزدیک یک رخدادخوب درانتظارته بازم اون واقعه خوشایند برا ت پیش میاد . الغرض که من هم از سفر صحبت کردم و اینکه قبل از سفر چی برداریم وچکار بکنیم وبه قول دوست خوبم محسن کارت سوخت هم یادمون نره وازاین حرفا که دیروز برادر بزرگتر به ما پیشنهاد مسافرت داد وما هم باکمی اندیشه ومشورت پذیرفتیم والان هم ساعت۳ خانوادگی راهی شمال هستیم . اما بهتره از سفر اصلی مون که همون سفرآخرته فعلا حرفی نزنیم که هنوز خیلی آرزوداریم وممکنه سرمون بیاد. پس فعلا همین سفریک هفته ای شمال رو بریم تا ببینیم اگه خدا بخاد برگردیم وخودمونو برای سفرای بزرگتر وسخت ترآماده کنیم......
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/05/14ساعت 14:30 توسط حسين |
|
|
اگر شما قرار باشه به یه سفر طولانی و مهم بروید چکار می کنید ؟ مسلم است اطلاعات لازم را در باره مسیرهای سفر ، اقامت گاه خود، وسائل و امکاناتی که لازم دارید، کسب می کنید و دائما دلهره آن سفر را دارید .
چرا برای سفری که در پیش رو داریم هیچ خبری کسب نمی کنیم؟ چرا از مسیرهایمان نمی پرسیم ؟ چرا از امکاناتی که لازم خواهیم داشت اطلاعی به دست نمی آوریم؟ تازه ما نمی دانیم سفرمان کی شروع می شود ؟ شاید از لحظاتی بعد سفر ما شروع شود. چرا دوست داریم به یه سفر مهم که همراهی هم نداریم بدون آمادگی و هیچ اطلاعاتی قدم بگذاریم؟ آیا از بی توجهی خودمان نبایدتعجب کنیم؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/05/11ساعت 13:41 توسط حسين |
|
|
ـ آن شب، شب بيست و هفتم رجب بود. محمد غرق درانديشه بود كه ناگهان صدايی گيرا و گرم درغار پيچيد: «بخوان!»
ـ محمد درهراسی و هم آلود به اطراف نگريست! صدا دوباره گفت:بخوان! ـ اين بار محمد بابيم و ترديد گفت: «من خواندن نمیدانم». صدا پاسخ داد: «بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد، آدمی را از لخته خونی آفريد، بخوان و پروردگار تو را ارجمندترين است، همو كه با قلم آموخت، و به آدمی آنچه را كه نمی دانست بياموخت........» و او هر چه را كه فرشته وحی خوانده بود باز خواند. ـ هنگامی كه از غار پايين می آمد زير بار عظيم نبوت و خاتميت، به جذبه الوهی عشق بر خود می لرزيد از اين رو وقتی به خانه رسيد به خديجه كه از دير آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت: «مرا بپوشان، احساس خستگی و سرما می كنم!» و چون خديجه علت را جويا شد گفت: «آنچه امشب بر من گذشت بيش از طاقت من بود،امشب من به پيامبری برگزيده شدم!» خديجه كه از شادمانی سر از پا نمی شناخت، در حالی كه روپوشی پشمی و بلند بر قامت او می پوشانيد گفت: «من مدتها پيش در انتظار چنين روزی بودم می دانستم كه تو با ديگران بسيار فرق داري، اينك به پيشگاه خدا شهادت می دهم كه تو آخرين رسول خدايی و به تو ايمان می آورم......» عيدمبعث رو به همه دوستان تبريک عرض مي کنم. اميدوارم که همگي بتونيم سيره اون رسول بزرگوار رو در زندگي سرمشق خود قرار بديم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/08ساعت 21:49 توسط حسين |
|
|
زنی دریک مزرعه قدم می زد و به طبیعت می اندیشید . او به یک مزرعه کدو تنبل رسید . در گوشه ای ازمزرعه یک درخت با شکوه بلوط قد بر افراشته بود .زن زیر درخت نشست و در این اندیشه فرو رفت که چرا طبیعت بلوط های کوچک را بر روی شاخه های بزرگ قرار داده است و کدو تنبل های بزرگ را بر روی بوته های کوچک . با خود گفت : "خدا هم با این خلقتش دسته گل به آب داده است ! او باید بلوط های کوچک را بر روی بوته های کوچک قرار می داد و کدوتنبل های بزرگ را بر روی شا خه های بزرگ " .سپس زیر درخت بلوط دراز کشید تا چرتی بزند . دقایقی بعد یک بلوط بر روی دماغ او افتاد و از خواب بیدارش کرد . او همان طور که دماغش را می مالید ، خندید . فکر کرد وسپس گفت: " حق با خدا ست"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/08ساعت 0:11 توسط حسين |
|
|
سلام دوستان من . امروزمی خواهم یک داستان براتون بنویسم. یه داستان واقعی! از سهراب. سهراب سپهری. آره درست خوندید " سهراب سپهری" می گن سهراب یه روزی برای نقاشی به طبیعت می زنه آخه سهراب علاوه بر شاعر بودن یه نقاش ماهر هم بود: توراه با خودش زمزمه می کرد
بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات برون
دلم از غربت سنجاقک پر
که ناگهان حس کرد کسی او را می طلبد.... آری ... یک پیرمرد سهراب را صدا می کرد... سهراب که پیرمرد را دید شادمان به سوی او رفت تا شاید بتواند کمکی به او بکند. وقتی رسید ... پیرمرد به سهراب گفت: ای جوان سیگار داری به من بدهی؟ سهراب گفت شرمنده! سهراب از اینکه نتونسته بود کمکی به پیرمرد بکند ناراخت بود... و حتی آنروز نقاشی هم نکرد. ولی از آن روز به بعد... همیشه سیگار همراهش بود تا شرمنده کسی نشود.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/05/05ساعت 22:33 توسط حسين |
|
|
امروز ه خیلی ها تو مد افسردگی و نا راحتی اند ... راستی فکر کردید که حال و هوای وبلاگهای دوستان تا چه حد رو روحیه مون تاثیر داره !!! مثلا اگه بری تو یه وبلاگ که که از شادی و تفریح داره نا خواسته آدم و یاد خاطرات خوب می اندازه ... وبلاگی که از مشکلات نوشته هم همینطور .و یا مطلبی یا یه موضوع رو که تا بحال برات عادی بوده دیگه برات جدی میشه و یا .... البته شاید همه و همیشه اینطوری نباشه ولی خب حداقل یه بار فکر کنم واسه کسی پیش اومده باشه این چیزا ...
این بود که من هم مطلب قبلی رو که حس هفتم خودم بود نوشتم تا این حس رو به دوستان هم انتقال بدم و دوستان بدونند که در اوج ناامیدی ازحس هفتم خودشون استفاده کنند.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/05/05ساعت 12:33 توسط حسين |
|
نمي دونم براي شما هم پيش اومده يا نه؟ بعضي وقتا آدم منتظر کسي يا منتظر چيزي يا بالاخره منتظر رويداديه که به سختي انتظارشو مي کشه . منتظر مي مونه ومي مونه تامگه اون شخص رو ببينه يا به اون هدفي که انتظارشو مي کشيده برسه . اين انتظار به حدي مي رسه که آدم نا اميد ميشه . ولي بازم يه کم ديگه صبر مي کنه. نااميديش به حدي مي رسه که ديگه خسته مي شه حوصلش سر ميره . ديگه مي خاد بي خيالش بشه . با عصبانيت ميخاد اونجا رو ترک کنه ولي اون لحظه آخر آخر يه حسي عجيب به سراغش مياد. يه حسي که بهش ميگه نگاه کن .نرو. کارت راه افتاده. برمي گرده نگاه مي کنه. مي بينه بله. به انتظارش پايان داده شده . به هدفش رسيده. شما دقت کنيد . از اين به بعد دقيق شويد . ببينيد شما هم درچنين لحظاتي اين حس رو مي فهميد يا نه ؟ براي من يکي که بارها رخ داده . اسم اين حس رو گذاشتم حس هفتم . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/05/02ساعت 22:15 توسط حسين |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
...انتهای آبادی من محله ای است که کوچه باغ نام دارد. کوچه باغی که به قول سهراب از خواب خداسبزتراست یا به گفته یکی ازدوستان خاطرات درختانش همه تشییع جنازه مردگان است....درختانی که به رسم دوستی ازدوطرف کوچه شاخه هاشان رادرهم آمیخته ویکی شده اند..
.آری من ازاین کوچه باغ پای دردنیا نهادم.... و نام این وبلاگ راکوچه باغ نامیدم . كوچه باغ من توش خيلي چيزاداره خاطرات تلخ وشيرين كه هركدومش ميتونه كلي كتاب وجزوه و......راجع بهش نوشت. این خاطرات خوب وبد به همراه کمی از یادداشت های خودم همه وهمه یک هدف رو دنبال میکنند واون هم اینه که بخونیم و درس بگیریم... باتشکر(حسین صمیمی) |
| پیوندهای روزانه |
|
تابناک کلمه فریاد معلم آموزش و پرورش کاشمر فرهنگیان کاشمر سپاس معلم وزارت آموزش وپرورش آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|