تبليغاتX
kooche-baqe

روزی مرگ داشت با زندگی درد دل ميكرد ، مرگ گفت : تو چرا برای همه دوست داشتنی هستي و همه تو رادوستت دارند.همه دوست دارند با تو باشند، ولي من برای هيچكس ارزش ندارم ؟؟ ! زندگی به او گفت چون تو يک حقيقتی و من يک دروغ.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 18:19  توسط حسين | 

ميگن وسوسه کارشيطانه  يعني شيطان آدم رو وسوسه ميکنه کاري رو انجام بده اما به نظر من هميشه اين طور نيست چون بعضي وقتا آدم وسوسه ميشه که کاري رو انجام بده که اصلا ربطي به شيطان هم نداره . مثلا ما وسوسه ميشيم که همين الان بريم پشت کامپيوتر بشينيم يا توي پارک وسوسه ميشيم که بستني بخوريم . خوب اين چه ربطي به شيطان داره؟ فکر نکنيد مي خام از شيطان دفاع کنم ولي اين گونه وسوسه ها که روزانه ده ها بار درزندگي براي همه ما پيش مي آيند احتمالا از درون خودمان سرچشمه مي گيرند واين نفس ماست که ما رو به کاري امر مي کنه نه شيطان . ولي باهمه اين حرف وحديث ها باز بايد گفت : لعنت بر شيطان.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/28ساعت 8:41  توسط حسين | 

۱۳رجب سالروز ولادت امام علي (ع)رابه همه دوستان تبريک ميگويم. به همين بهانه بهتر ديدم حديثي از پيشوايمان رانقل کنم تا بلکه با تفکر بيشتربتوانيم  خودمان راتکاني بدهيم و چشمانمان رابيشترباز کنيم.

حضرت علي(ع) مي فرمايد:

يَأْتى عَلَى النّاسِ زَمانٌ لا يَبْقى فيهِ مِنَ الْقُرْآنِ إِلاّ رَسْمُهُ وَ مِنَ الاِْسْلامِ إِلاَّ اسْمُهُ. مَساجِدُهُمْ يَوْمَئِذ عامِرَةٌ مِنَ الْبِناءِ خَرابٌ مِنَ الْهُدى. سُكّانُها وَ عُمّارُها شَرُّ أَهْلِ الاَْرْضِ، مِنْهُمْ تَخْرُجُ الْفِتْنَةُ وَ إِلَيْهِمْ تَأْوِى الْخَطيئَةُ يَرُدُّونَ مَنْ شَذَّ عَنْها فيها.
وَ يَسُوقُونَ مَنْ تَأَخَّرَ إِلَيْها.
يَقُولُ اللّهُ تَعالى «فَبى حَلَفْتُ لاََبْعَثَنَّ عَلى أُولئِكَ فِتْنَةً أَتْرُكَ الْحَليمَ فيها حَيْرانَ» وَ قَدْ فَعَلَ. وَ نَحْنُ نَسْتَقيلُ اللّهَ عَثْرَةَ الْغَفْلَةِ.»
                                    ترجمه

مردم را روزگارى رسد كه در آن از قرآن جز نشان نماند و از اسلام جز نام آن، در آن روزگار ساختمان مسجدهاى آنان نو و تازه ساز است و از رستگارى ويران. ساكنان و سازندگان آن مسجدها بدترين مردم زمين اند، فتنه از آنان خيزد و خطا به آنان درآويزد.
آن كه از فتنه به كنار ماند بدان بازش گردانند، و آن كه از آن پس افتد به سويش برانند.
خداى تعالى فرمايد: «به خودم سوگند، بر آنان فتنه اى بگمارم كه بردبار در آن سرگردان مانَد» و چنين كرده است، و ما از خدا ميخواهيم از لغزش غفلت درگذرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت 21:35  توسط حسين | 

معلم پای تخته داد میزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستا نش  به زیر پوششی ازگرد پنهان

ولی آخر کلاسیها

لواشک بین خود تقسیم میکردند

وآن یکی در گوشه ای دیگر « جوانان » را ورق می زد

برای اینکه بی خود های وهوی میکرد با آن شور بی پایان

تساوی های جبر را نشان می داد

با خطی خوانا بر روی تختخه ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود ، تساوی را چنین نوشت

« یک با یک برابر است »

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...

تساوی اشتباهی فاحش و محض است

به آرامی سخن سر داد

نگاه بچه ها ناگه به یکسو خیره گشت و معلم

بر جای ماند

او پرسید اگر یک فرد انسان

واحد یک بود ، آیا باز یک با یک برابر بود ؟

سکوت مدحشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد

آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیرو رو میشد

حال می پرسم اگر یک با یک برابر بود

نان دمال مفت خوران از کجا آماده میگردید ؟

یا چه کسی دیوار چین ها را بنا میکرد ؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر یار فقر خم میشد ؟

یا که زیر ضربت شلاق له میگشت ؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کسی آزادگان را در قفس میکرد ؟

معلم ناله آسا گفت :

بچه ها در جزوه های خود بنویسید

« یک با یک برابر نیست »

خسرو گلسرخی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت 13:20  توسط حسين | 
 

روزي زيبايي و زشتي در ساحل دريایي به هم رسيدند آن دو به هم گفتند: بيا در دريا شنا کنيم. برهنه شدند و در آب شنا کردند، و زماني گذشت و زشتي به ساحل بازگشت و جامه هاي زيبايي را پوشيد و رفت. زيبا نيز از دريا بيرون آمد و تن پوشش را نيافت، از برهنگي خويش شرم کرد و به ناچار لباس زشتي را پوشيد و به راه خود رفت. تا اين زمان نيز، مردان و زنان، اين دو را با هم اشتباه مي گيرند. اما اندک افرادي هم هستند که چهره زيبايي را مي بينند، و فارغ از جامه هايي که بر تن دارد، او را مي شناسند. و برخي نيز چهره زشتي را مي شناسند، و لباسهايش او را از چشمهاي اينان پنهان نمي دارد.

 

                                                            "جبران خلیل جبران"

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/24ساعت 12:50  توسط حسين | 

تقریبا همیشه و همه جا، یا می خوانیم یا می شنویم یا می گوییم که آدم عاقل هیچ اشتباهی را دوبار تکرار نمی کند. راستش انگار کمی مخالفم. بعضی اشتباه ها اساسا اشتباه اند. منظورم شاید این است که اشتباه ها را اشتباه خلق می کنیم. برای همین باید آنقدر تکرارشان کنیم تا به یک حالت تکراری برسند، آنوقت ازشان درس بگیریم. در غیر اینصورت، درس گرفتن از یک چیز اشتباه، ما را باز به اشتباهی دیگر می رساند؛ و همیشه در اشتباه می مانیم. به نظر شما واقعا باید چه کنیم که از یک اشتباه درس بگیریم ؟ چه کنیم که اشتباه ها تکرار نشوند واشتباه کردن برای ما چیز عادی نشود؟

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/22ساعت 18:20  توسط حسين | 

سال گذشته باچندتاازدوستان براي گردش رفته بوديم کوه .هنگام غذا خوردن متوجه شدم يکي از دوستان ازآن طرف سفره دستش رادراز کرد ونمکدان را برداشت . دوباره دستش رادراز کرد و از آن طرف  ديگر نان برداشت . گفتمش: رفيق اگر به من يا ديگري مي گفتي نزديک تر بوديم . نان ونمک راراحت تر به تو نمي داديم؟ ....لبخندي زد ودر جوابم اين شعر را زمزمه کرد.....

 

     گربخارد پشت من انگشت من                             

خم شودازبارمنت پشت من

        

        همتي کو تا نخارم پشت خويش                               وارهم از منت انگشت خويش

 

 

راستي چقدر با او موافقيد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 15:19  توسط حسين | 
زمانی دانش آموز مشتاقی بود که میخواست به خرد و بصیرت دست یابد.به نزد خردمندتریین انسان شهر، سقراط، رفت.
پسر از پیر شهر پرسیدچگونه او نیز میتواند به چنین مهارتی دست یابد. سقراط پسر را به کنار دریا برد و خودش در حالی که لباس به تن داشت، مستقیم به درون آب رفت. او دوست داشت چنین کارهای عجیبی انجام دهد، مخصوصا وقتی سعی داشت نکته ای را ثابت کند.
شاگرد با احتیاط دستور او را دنبال کرد و به درون آب رفت و نزد سقراط رفت.
سقراط بدون گفتن کلمه ای، دستش را دراز کرد و بر روی شانه پسر گذاشت. سپس عمیقا در چشمان شاگردش خیره شد و با تمام توانش او را به زیر آب فرو برد.
تلاش و تقلایی از پی آمد و پیش از آنکه زندگی پسر به پایان برسد، سقراط اسیرش را آزاد کرد. پسر به سرعت روی آب آمد و به دنبال سقراط گشت تا انتقامش را از پیر خردمند بگیرد.
در نهایت تعجب ، پیرمرد خردمند صبورانه در کنار ساحل ایستاده بود. شاگرد وقتی به ساحل رسید با عصبانیت داد زد: (چرا میخواستی مرا بکشی؟)
مرد خردمند با آرامش سوال او را با سوال جواب داد: (وقتی زیر آب بودی و مطمئن نبودی روز دیگری را خواهی دید یا نه، چه چیزی را بیش از همه چیز میخواستی؟)
دانش آموز به آرامی گفت:(میخواستم نفس بکشم.)
سقراط امیدوارانه به پسر نگریست و گفت: (وقتی برای خرد و بصیرت به اندازه همین نفس کشیدن مشتاق بودی، آنگاه به آن دست می یابی!)
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/17ساعت 12:32  توسط حسين | 
تلاش برای بزرگ شدن ....

  و بزرگ زیستن همچون بارش برف می نماید....

                                                    نرم اما همراه با اثری پایدار....

بی هیچ تردیدی نخواهند دید تلاشت را ....

                                           به همان راه باش...

                                       چرا که میلیاردها دانه ی برف از بین می روند...

 تا زمینه را برای نمایش قدرت سپیدی مهیا سازند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت 23:30  توسط حسين | 

مراقب افکارت باش ،    آنها  به گفتــــــــار تبدیل می شوند.

مراقب گفتارت باش ،     آنها  به کــــــــردار تبدیل می شوند.

مراقب کردارت باش ،    آنها  به عــــــــادت تبدیل می شوند.

مراقب عادتهایت باش،  آنها به شخصیت تبدیل می شوند.

مراقب شخصیتت باش ،  که ســــــــرنوشت تـــــو است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت 12:37  توسط حسين | 

کودکیهایم اتاقی ساده بود

قصه ای ، دور اجاقی ساده بود

 

                شب که می شد نقشها جان می گرفت

                      روی سقف ما که طاقی ساده بود

 

می شدم پروانه خوابم می پرید

خوابهایم اتفاقی ساده بود

 

                            زندگی دستی پر از پوچی نبود

                           بازی ما جفت و طاقی ساده بود

 

قهر می کردم به شوق آشتی

عشقهایم اشتیاقی ساده بود

 

                            ساده بودن عادتی مشکل نبود

            سختی نان بود و باقی ساده بود             

 

قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/09ساعت 22:35  توسط حسين | 

بعضی از آدم ها هستند که وقتی می خوان کاری رو انجام بدن همیشه لقمه رو بزرگتر از دهنشون برمی دارن اینجور آدم ها زود از تصمیمی که گرفتن خسته می شن و ولش می کنن .مولانا در مورد این موضوع گفته :  رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود / رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود.

این داستان رو بخونین:

در هنگام طلوع خورشید روباهی از لانه اش بیرون آمد وبا حالتی سرآسیمه به سایه اش نگاه کرد و گفت: امروز شتری خواهم خورد! سپس به راه خود ادامه داد وتاظهر به دنبال شترگشت. آنگاه دوباره به سایه اش نگریست وگفت: آری! یک موش برای من کافی است! 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/08ساعت 13:12  توسط حسين | 

من به دورها می نگرم ..... من به شهر شادی کودکیم ، من به خانه ای می اندیشم که روزگاری منزلگاه چندین کبوتر شادی و شاید بی غمی بود و اکنون چند صباحی است که خالی از صدای شادی و سر مستی است ......

من به باغبانی می اندیشم که دیر زمانی است که خالی از هیاهو و شادی من است ...

من به بازیهای کودکانه ای می اندیشم که صفحات خاطرات کودکی ام را زینت بخشیده اند ....

 

آیا باز هم ، باغ صدای بلبلان کوچک و سر مست را خواهد شنید ... ؟

آیا بعد از ما کودکی در باغ خواهد دوید و فریاد خواهد زد

که من چقدر خوشبختم

آیا باز هم صدای خش خش برگهای خشک پائیز را در زیر کفش هایم خواهم شنید .... ؟

........ و هزاران آیای دیگر ........

لحظه های عمر من در گذر است ....

اما من هرگز فراموش نخواهم کرد که کودکیم چگونه گذشت ...

چگونه .... ؟!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/07ساعت 15:47  توسط حسين | 
 

هر موجودی در طبیعت (آنچنان است که باید باشد) و تنها انسان است که هرگز آنچنان که باید باشد نیست . آدمی هر چه روح می گیرد و هر چه از آنکه هست فاصله می گیرد ، از آنکه باید باشد نیز دورتر می شود و این است که هر که متعالی تر است ، از وحشت ابتذال ، هراسناک تر است و از بودن خویش ناخشنودتر و این است فرق میان انسان و حیوان!

 

(هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و دوباره شروع کند اما می تواند از همین الان شروع کند و پایان زیبایی بسازد)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/06ساعت 22:30  توسط حسين | 
 
زیباترین شکل اطاعت از
فرامین خداوند گردن نهادن به خواست اوست همچون: فضیل عیاض
".
گویند سی سال بود که هیچ کس "فضیل عیاض" را خندان ندیده بود، مگر آن روز که پسرش بمرد و او تبسم کرد!
گفتند: "ای خواجه! چه وقت این است؟"
فضیل گفت:
رضا، شادی دل است به تلخی قضا! اکنون دانستن که خداوند راضی بود به مرگ این پسر، من نیز موافقت کردم و رضای او را تبسم کردم!
آیا ما می توانیم این گونه از سر ایمانی لجام گسیخته تن به رضایت حضرت دوست دهیم؟
تکرار می کنم! همه چیز در جهان دو طرف دارد. اگر ما به فرامین خداوند گوش دهیم، باید مطمئن باشیم که او هم به درخواست های ما گوش میدهد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05ساعت 16:39  توسط حسين | 

 

خدايــــــــــا اگر مـــا بد کنيــــــــم تورا بنـــــــده هاي خــــوب بسيــــــــار
 اســــــــت

 تــــــــــو اگر مــــدارا نکنـــي مـــــارا خداي ديگر نيســت

دربيکران زندگي دوچيز افسـونـــم کــرد


آبــــــــــي آســمان وخدا ...

آبي آسمان را ميبينم و ميدانم که نيست...

اما خدا را نمي بينم و ميدانم که هست...


+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04ساعت 22:21  توسط حسين | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
...انتهای آبادی من محله ای است که کوچه باغ نام دارد. کوچه باغی که به قول سهراب از خواب خداسبزتراست یا به گفته یکی ازدوستان خاطرات درختانش همه تشییع جنازه مردگان است....درختانی که به رسم دوستی ازدوطرف کوچه شاخه هاشان رادرهم آمیخته ویکی شده اند..
.آری من ازاین کوچه باغ پای دردنیا نهادم....
و نام این وبلاگ راکوچه باغ نامیدم . كوچه باغ من توش خيلي چيزاداره خاطرات تلخ وشيرين كه هركدومش ميتونه كلي كتاب وجزوه و......راجع بهش نوشت.
این خاطرات خوب وبد به همراه کمی از یادداشت های خودم همه وهمه یک هدف رو دنبال میکنند واون هم اینه که بخونیم و درس بگیریم...
باتشکر(حسین صمیمی)

پیوندهای روزانه
تابناک
کلمه
فریاد معلم
آموزش و پرورش کاشمر
فرهنگیان کاشمر
سپاس معلم
وزارت آموزش وپرورش
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
پیوندها
گچ وتخته سياه
دکتر رضازارع
رياضي زيباست=زندگي زيباست
معرفي روستاي کريز(حسن)
مجموعه عکس(حسن)
رهيار(محسن)
رياضيات(فائزه)
توسکا
باغدشت خيال(محمد)
چهارباغ(مجتبي)
ولی علایی
چکاوک من
یادداشتهای یک معلم
امیر
نیمکت خیس
گروه ریاضی شهرستان نجف آباد(ملیحه)
داور علایی
عارف
باباآب داد
قلم معلم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

FreeCod Fall Hafez

Best Cod Music